Sunday, July 18, 2010

جنگل-1

با گرگ هاي تنش

با كرم هاي زير پوستش

با خون هاي ريخته بر بدنش

در مهتاب تابستاني

جنگل

زوزه مي كشد.

15 comments:

مهدیه said...

سلام! با توجه به یغمای دو کاملن مطمئن نیستم به همون یغمایی رفته باشم که شماها رفتین ولی خب به یغمایی از نوع خودم رفتم با تعاریف خاص خودش و خیلی درد آوره.
در مورد صندوق هم اصلن بی ادبی نیست برادر جان . من این روزا انقدر رفتم به یغما که اصلن حال و حوصله ی هیچی رو ندارم چه برسه به این که برم سر صندوق مثلن!

بی خیال باش و زندگی کن... هر از چند گاهی هم میریم یغما دیگه...

بی خیال!

شعرت هم قشنگ بود. یغما که رفته بودین حسین کارگاه شعر گذاشته بود؟!

اراکده said...

درون آدمی جنگلی است

مهربون said...

یاد بوف کور رو زنده می کنه این شعر !!!

somaye said...

حس وحشت

سلااام

سانتا said...

زوزوه می کشد
بر سر لاشخورهای بالا سرش

Morteza said...

باز هم شعر بگو .. دوست دارم بیشتر بخوانم شعرهایت را

شهاب said...

این آخرین زوزه های اوست !

alexray said...

سلام شاهرخ جان، خوبی؟
این دفعه دیگه به روز کردن هام بستگی به ذهنم و چیزی که بهش خطور کنه داره! کتاب جنایت و مکافات رو تازه میخوام شروع کنم تازه یه کتاب کوچیک رو تموم کردم و حالا میخوام این کتاب بزرگ رو :)بخونم
جنگل هیچوقت خاموش نمیشه خصوصن این جنگل! جنگل نفس میکشه

alexray said...

راستی قالب نو مبارک
این سیستم جدید قالب بلاگر فوق العادست

بامداد راستین said...

جنگلی هستی تو ای انسان ....

Advaz said...

Vah che khOf angiz

دامون said...

یه جنگل بیشتر از ابن حرفاست.
صدای با صدای سکوت

Foroozin said...

احساس تنفر مي کنم

نعیمه said...

تو فکر اینم که ما کدوم بخش این جنگلی هستیم که گفتی.
ممنون بابت پیشنهاد هانگر. هنوز فکری به حالش نکردم و راستش به قدری درگیرم که حالا حالا ها نمی رسم کاری بکنم.
در مورد مرشد و مارگریتا هم اول باید بخرمش تا بعد.
خوش و خرم باشی

elham* said...

این یه عاشقانه ی جنگلیه شایدم یه جنگل عاشق