Wednesday, July 21, 2010

جنگل - 6

پرنده هايم را بكشم

سمت آفتابيم را پرده بكشم

پرده اي پرچين با نقش پرنده

9 comments:

حوازاد said...

شاعر شدی

اراکده said...

عاشق شدی شاعر؟

محدثه said...

همه جا هستم در مقابل بادی که می وزد و هیچ چیزی کهکنار نمی رود....
با مطالب اخیر شما این به ذهنم خطور کرد....

این عنوان وبلاگ و اون درباره مطلب روان آدمو پریشون می کنه شدید
چه عشق عجیبی در پست مطلب اخیرتون موج می زنه درکش نمی کنم!
البته کندذهنی هم مزیدی برعلته شاید

سيمين said...

براي مزخرف ترين گناه عمرم و مرده شوري كه قرار است هيكل مرا ببرد:

BARAN-BARG.BLOGFA.COM

به روز شد...

سانتا said...

اوووه! چه خبر است اینجا. یک عمر حرفهای دلت را خوب چرا نمیزدی که جمع شوند و خرد شوند و هایکو وار بیرون بریزند

alexray said...

جنگل حس شعر بهت میده یا فقط حس شعر گفتن واسه جنگل رو داری؟!
سلام خوبی؟

مهتا said...

همون پرنده که به عشق خورشید رفته بالای بالا و پرش سوخته ؟؟؟

نیک ناز said...

قشنگ بود رفیق...

Foroozin said...

خيلي زيبا مي شه