Tuesday, July 27, 2010

مه

پاورچين پاورچين سر مي رسد مه

پشت خم كرده مي نشيند

به بندر و شهر خيره مي شود

و آرام دور مي شود.

شعري از كارل سند برگ با ترجمه احمد پوري از كتاب براي تو و ماه نغمه سر دادم

گزينه اشعار كارل سندبرگ انتشارات مرواريد، چاپ اول : اسفند 83

24 comments:

نسیم said...

دلم برای مه سوخت

سام said...

چه مقتدرانه و بزرگ حرکت می کند این مه
یا به قول عادل چه می کنه این مه!!

dream_runner said...

حالا چی شد که گذاشتیش؟حال و هوای این روزاتو داشت یا فقط هدف شاعرش یود؟

زکریا said...

سلاام
اگه ادبیات نبود تو این جور موقعیت هایی کشنده برای بیان احساسات و حالاتمون باید چه گهی می خوردیم نمی دو نم !!

haafez said...

inja cheghadr avaz shode,hata neveshtehash
shoma chetor?

Anonymous said...

در پسه پشته اینکه زندگی گویندش باید باشد دری که برای برگشتن و نبودن بن بست ها به باغی برسند از گیلاس -از تو-از درد

Hasti.N said...

بهتر شودی؟ سر حالی‌؟ به نظر بی‌ حوصله میای؟

Foroozin said...

وقتی مأمور اعدام به خانه باز می گردد

به چه چیز می اندیشد مأمور اعدام
شب هنگام که از سر کاربه خانه باز می گردد
آنگاه که با زن و فرزندانش می نشیند
تا فنجانی قهوه بنوشد
یا بشقابی نیمرو بخورد
آیا آنها از او می پرسند:
«روز کاری خوبی بود؟»
«همه چیز مرتب بود؟»
و یا برای پرهیز از این پرسش ها
از بیس بال و سیاست و هوا
و فکاهی خنده دار روزنامه ها و یا فیلم ها سخن می گویند؟
آیا آنها به دست هایش نگاه می کنند
وقتی برای قهوه یا نیمرو دراز می کند؟
اگر کودکان خردسالش بگویند:
«بابا، بیا اسب بازی کنیم. ایناهاش
این هم طناب.»
آیا او به شوخی خواهد گفت:
«امروز به حد کافی طناب دیده ام.»
و یا شادمانی در چهره اش موج برمی دارد و می گوید:
«معرکه است دنیایی که توش زندگی می کنیم.»
واگر ماه
با صورت سفیدش از میان پنجره
به دخترک کوچکی که در خواب است بنگرد
و روشنایی اش با مو و گوش های نوزاد درآمیزد
مأمور اعدام
چگونه رفتار خواهد کرد؟
باید برایش آسان باشد.
فکر می کنم
هرچیزی برای مأمور اعدام آسان است.

Foroozin said...

The Hangman At Home

What does the hangman think about
When he goes home at night from work?
When he sits down with his wife and
Children for a cup of coffee and a
Plate of ham and eggs, do they ask
Him if it was a good day’s work
And everything went well, or do they
Stay off some topics and talk about
The weather, baseball, politics
And the comic strips in the papers
And the movies? Do they look at his
Hands when he reaches for the coffee
Or the ham and eggs? If the little
Ones say, Daddy, play horse, here’s
A rope—does he answer like a joke:
I seen enough rope for to-day?
Or does his face light up like a
Bonfire of joy and does he say:
It’s a good and dandy world we live
In. And if a white face moon looks
In through a window where a baby girl
Sleeps and the moon gleams mix with
Baby ears and baby hair—the hangman—
How does he act then? It must be easy
For him. Anything is easy for a hangman,
I guess.

Foroozin said...

کارل سندبرگ، روزنامه نگار، شاعر و نویسنده ی داستان های کودکان، در شهر گیلزبورگ از توابع ایلینوی آمریکا در روز ششم ژانویه ی سال 1878 متولد شد. والدین او با نام های آگوست و کلارا اندرسون سندبرگ مهاجرین سوئدی بودند که سواد چندانی نداشتند. پدر او سه ماه و مادرش تنها چهار ماه به مدرسه رفته و تحصیل کرده بودند.
کارل سندبرگ وقتی یک پسر بچه بود تنها زمانی به مدرسه می رفت که فرصت آنرا داشت و بقیه ی وقت خود را صرف کار کردن در جاهای مختلف می کرد. از سیزده تا هفده سالگی به ترتیب راننده ی واگن حمل شیر، پادوی سلمانی، صحنه گردان صحنه ی تئاتر و راننده ی کامیون حمل بار در کوره ی آجر پزی بود. در هفده سالگی به غرب کشور سفر کرد و در میان کارهای دیگری که نام برده شد در مزارع گندم در ایالت کانزاس به کار خرید و فروش گندم پرداخت. او همچنین در هتل ها ظرف می شست و مدتی نیز کار قبلی اش یعنی فروش شیر را ادامه داد و در نهایت هم به نقاشی ساختمان ها پرداخت که اگر جنگ بین اسپانیا و آمریکا رخ نمی داد شاید شغل دائمی وی می شد. اما با شروع جنگ سندبرگ در گروهان سوم لشگر ششم پیاده نظام ایلینوی ثبت نام کرد و به پورتو ریکو اعزام شد. در آنجا در طول خدمت شش ماهه ی خود با یک دانشجو از دانشگاه لومبارد از شهر گیلزبورگ آشنا شد. این آشنایی در او علاقه ی زیادی برای ادامه ی تحصیل ایجاد کرد به طوری که پس از پایان جنگ و بازگشت به خانه با صد دلاری که پس انداز کرده بود به عنوان دانشجوی ویژه در دانشگاه لومبارد نام نویسی کرد.
او از سال 1898 تا 1902 در کلاس های دانشگاه شرکت کرد و خرج و مخارج زندگی خود را از راه کار کردن به عنوان سرایدار در سالن ژیمناستیک، زدن زنگ کلاس ها در دانشگاه و گاه تدریس خصوصی فراهم می کرد. در دانشگاه کاپیتان تیم بسکتبال بود. او همچنین ماهنامه ها و گاهنامه های دانشگاه را ویرایش می کرد. در این بین با فیلیپ گرین رایت آشنا شد که یکی از اساتید همان دانشگاه بود. در نتیجه به عضویت انجمن نویسندگان تنگدست (Poor Writers’ Club) درآمد. این انجمن که توسط رایت تشکیل شده بود به اعضا این فرصت را می داد تا اشعار و قطعاتی را که به نثر نوشته بودند برای یکدیگر خوانده و نقد و بررسی نمایند.
پس از اتمام دانشگاه، سندبرگ برای مدتی به مسافرت پرداخت و فیلم های شرکت آندروود و آندروود (Underwood and Underwood) را به فروش می رساند. بین سال های 1907 و 1908مدیر محلی حذب سوسیال-دموکرات ویسکانزین بود. سپس به کار روزنامه نگاری مشغول شد و در میلواکی در روز پانزدهم ژوئن سال 1908 با خانمی به نام لیلیان استایکن ازدواج کرد. از سال 1910 تا 1912 منشی امیل سیدل، اولین شهردار سوسیالیست میلواکی شد. پس از رفتن به شیکاگو برای مدتی به روزنامه ی سیستم (System) پیوست و پس از آن به ان. دی. کاکرن در راه اندازی یک روزنامه با نام دی بوک (The Daybook) کمک کرد. وقتی این روزنامه در سال 1917 بسته شد به عضویت روزنامه ی شیکاگو دیلی نیوز درآمد. در سال 1918 در سمت گزارشگر اتحادیه ی صنف روزنامه نگاران به کشورهای نروژ و سوئد سفر کرد. پس از بازگشت از این سفر به روزنامه نگاری در روزنامه ی دیلی نیوز پرداخت.
بعد پشت سر گذاشتن دانشگاه، سندبرگ همچنان به نوشتن شعر ادامه داد و در سال 1904 شخصاً اولین مجموعه ی شعرش را با عنوان در نشاطی بی پروا (In Reckless Ecstasy) منتشر کرد. اسپانسر این مجموعه آقای فیلیپ گرین رایت بود. اما تا سال 1914 کسی او را بعنوان شاعر نمی شناخت. در این سال بود که مجله ی شعر (Poetry: a Magazine of Verse) تعدادی از اشعار وی را چاپ کرد. در میان این اشعار شعر شیکاگو نیز قرار داشت که برنده ی جایزه ی لوینسن شد. در سال 1916 اولین مجموعه ی کاملش را با نام اشعار شیکاگو (Chicago Poems) چاپ کرد که به دنبالش مجموعه های دیگری نیز چاپ شد. شعرهای او اغلب در قالب شعر نو نوشته شده بود.
سندبرگ به مدت چند سال در ایالات مختلف آمریکا به سفر پرداخت و شعر خوانی و سخنرانی می کرد. ترانه های محلی را به صورت آواز می خواند و برای کتاب چنته ی چکامه های آمریکایی (American Songbag) که در سال 1927 به چاپ رساند مطلب جمع آوری می کرد.
دو بار در سال های 1919 و 1921 به صورت مشترک برنده ی جایزه ی انجمن شعر آمریکا شد. در سال 1923 از دانشگاه لومبار دکترای افتخاری دریافت کرد. او که پدر سه فرزند دختر بود تا پایان عمرش در شهر المهرست (Elmhurst) ایلینوی زندگی کرد.

Foroozin said...
This comment has been removed by the author.
مهربون said...

باید یک سری شعر سرچ کنم معلومه شعر نمی خونم این رو هم ندیدم

مهربون said...

از اون نقدهای قوی وسحرآمیز نمی نویسید؟

مهدیه said...

چه وهم انگیز

سلام.

صبح بخیر !

سانتا said...

دست بردار از این ایجاز
ما نقد فیلم میخواهیم به این بلندی...

نعیمه said...

تو این شهر خراب شده مه و خیلی چیزهای دیگه شده یه حسرت.
سلام
وقتت به خیر
(اینو از خودت یاد گرفتم)

امیر said...

سلام،
موندم چه جوری قراره این کامنت های بالا بلند رو بخونی. وقتی میبینی شون قیافه ت دیدن داره، نه؟

دانشجو said...

با سلام
اینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های آزاد شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های آزاد تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.
برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.
Azmoon.freei.me
از مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.
با سپاس

مهتا said...

کجا میره ؟

شهاب said...

توی این مه هاست که گاهی کسی تو زندگی گم میشه.ء

سیم باند said...

حس زیبایی داشت

elham* said...

salam
nakhonk haye lazizi boodesh:)
moteasefane in modat nemiitoonestam baratoon comment bezaram albate nemiidoonam cheraaa.ama daem weblogetoono mikhoondam,.

شادی said...

چند وقت بود نیومده بودم دلم واس وبلاگت تنگیده بود! خوبی؟

هواپیمای سقوط‌ کرده said...

چرا من تو لینکهای بیشمارت نیستم؟‏