Wednesday, August 11, 2010

كيست كه تاب خشم خدا را داشته باشد

آبسالون كشيشي است كه سال ها پيش زني را كه مي خواستند به جرم جادوگري و ارتباط با شيطان بسوزانند از مرگ رهانيده است؛ اما واقعيت اين است كه او اين كار را نه به خاطر حس انسان دوستي يا هر حس قابل ستايش ديگر بلكه به خاطر ازدواج با دختر ِ آن زن – آن – انجام داده است؛ حالا آبسالون كشيشي است نسبتا سالخورده كه زني جوان دارد و پسري از زن اولش، پسري كه دلباخته ي زن ِ پدرش مي شود و چنانجه افتد و داني آن مي شود كه نبايد بشود؛ حالا زني ديگر را به جرم جادوگري و ارتباط با شيطان گرفته اند و مي خواهند مجازات كنند؛ همان مجازات معمول زنده سوزاندن در آتش؛ زن از آبسالون مي خواهد كه همان كاري را كه ‌در حق مادر ِ آن انجام داده براي او نيز انجام دهد. اما آبسالون دليلي براي اين كار نمي يابد؛ تهديدهاي زن به افشاي جادوگر بودن ِ مادر ِآن و خود ِ آن هم نتيجه نمي دهد.

اين خلاصه اي است از فيلمنامه "روز خشم"؛ فيلمنامه اي حيرت انگيز و تكان دهنده از كارگرداني حيرت انگيز و بزرگ به نام كارل تئودور دراير كه او را با شاهكار ديگري به نام اردت مي شناختم؛

در جايي از فيلمنامه هنگامي كه مراسم سوزاندن ِ زن ِ جادوگر اجرا مي شود همزمان نخستين نطفه هاي ارتباط بين مارتين – پسر ِ كشيش – با آن – زن پدرش – اتفاق مي افتد و با تدويني موازي ما اين صحنه ها را با هم مي بينيم – مي خوانيم - و دياپازون وار هر دو اتفاق تشديد مي شوند.

باقي قضايا و صحنه ها و اتفاقات را در فيلمنامه بخوانيد:

روز خشم / اردت

كارل تئودور دراير

ترجمه بابك احمدي

نشر ني

چاپ اول 1381

271 صفحه

1850 تومان

+ مرتبط با اين پست در روسپيگري:

- اردت

32 comments:

مهربون said...

این عنوان هایی که برا پست هات انتخاب می کنی رو خیلی می پسندم نقد که نه ! من اون قسمتی که خودت یکی از شخصیت ها می شی و نقش می پذیری رو خیلی دوس دارم

مهربون said...

شاهرخ تو کاشف لحظات بکری آفرین

یلدا said...

اوه ! چه عجیب !

سام said...

از این روابط نابهنجاری که خودمون نابهنجارش کردیم یه حس غریبی بهم دست میده!فیلمو دیدم.قشنگه.

زکریا said...

من یه احمقم
یه احمقم
یه احمقم
یه احمقم
که این فیلم و اردت رو دارم و تا حالا نگاه نکردم !!1

Anonymous said...

شاهرخ تو کاشف جزایر کهن هستی :)
خاطرخام می دونم خاطر خام داغونم خاطر خاتم وال لا نه بل لا |:)
اراکده

alexray said...

واوو! همین چند خط کوتاه از داستان مخ منو پکوند! مرسی بابت معرفیش سعی میکنم حتمن تهیه اش کنم
مرسی شاهرخ جان.

elham* said...

salam
injoori ke gofti,adam miidoone key bayad motazere lahzeye nab basheee

elham* said...

rasti tashakor faravan baraye link tanhayi por hayahoo

نعیمه said...

یکی از راههای زدن به طبل بی عاری اینه که یه آهنگ دامبولی بزاری و مثل احمقها باهاش برقصی.
بیکاری ها. سوژه دادی دستم

Hasti.N said...

خوبی‌؟ نه، نیستی‌. میشه اینو بو کشید. من هم از پنجره‌های شکسته میترسم، از چیز‌هایی‌ میترسم که خنده داره. چی‌ می‌گذره تو روانمون؟

زهرا موثق said...

اول: من نه تنها تو کتاب های درسی دبیرستانم داستان بردار کردن حسنک رو داشتم و میخکوب شده بودم بابت مرثیه ای که بیهقی نوشته بر جنازه ی حسنک که: «و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند چندان که پاهاش همه فرو تراشید» یا اون جمله مادر حسنک که«بزرگ مردا که این پسرم بود، که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان» که بعدترشم دو واحد درسی بیهقی رو داشتم و همین یه درس باعث شد همون ترم اول انصراف ندم. عینک ته استکانی نمی زنم و تو کتابخونه های نمور دنبال نسخه های مبهم هم نمی گردم. منتهی زیاد فکر می کنم به بیهقی و تاریخی که فقط سه جلدش به دستمون رسیده گرچه فکر می کنم این سه جلد مهم ترین بخش های تاریخ بیهقیه

زهرا موثق said...

دوم: خشمی در کار نیست فقط به قول مولانا : «این جهان کوه است وفعل ما ندا،سوی ما آید ندا ها را صدا» ولی در کل مکافات و کیفیت اون موضوعیه که آدمیزاد از ازل باهاش درگیر بوده و از تو چه پنهون منم از برخورد باهاش لذت نمی برم ولی برای کشف قوانین و ضوابطش خیلی کنجکاوم

زهرا موثق said...

راستی سلام
این یغما استعاره ی جالبیه ها
نگفته بودم؟
نه؟
خوب به گردنم بود الانم گفتم دیگه
فعلا

إخترک اوریجینال said...

یادداشت کردم تو لیست کتابایی که سال دیگه از نمایشگاه باید بخرم
:D

Foroozin said...

اين کتاب را خوشبختانه داشتند سفارش دادم که برام بفرستند
مرشد و مارگريتا هنوز تموم نشده

reza said...

salam sharokh jan..belakhare bad az 3 mah ba chakeran dargah be rozam..sabaz bash

Afsaneh said...

سلام شاهرخ گرامی، من دقیقا از لحظه تولد خواهرم تو بیمارستان مادرش شدم :-( الان 21 سالش هست و آی تی می خونهف دووم می یاری انسان قویتر از این حرفها هسن ولی کم کم شاد بودن و شادی کردن از یادت میره، از نظر سن شناسنامه ای دو دهه دوم زندگیت هستی و مجرد ولی خستگی یه آدم را که یه زندگی کامل متاهلی با مسئولیتهاش را داشته احساس خستگی می کنی، از درون پیر می شی قبل از اینکه به واقع پیر شده باشی
البته من وضعم بدتر از تو بوده گفتم که من هم مادر خواهرم بودم، هم خواهر مادرم!!!! هم بعضی وقت ها مرد خونمون :-(
از بچگی به جای اینکه بچگی کنم دوستانم شدند آدم بزرگها و همش در طول زندگیم نقشهای بزرگتر از خودم گرفتم و مسئولیت پذیرفتم
تو هر سنی باید همون سن را تجربه و زندگی کرد، در غیر اینصورت در مراحل بعدی تو هیچ وقت در جایگاه خودت ایفای نقش نمی کنی و از همه مهمتر از آدم یه جوری موجود سخت می سازه بدون لبخند و بعضی وقتها لبخندهای ساختگی

ولی به هر حال بهتره کنار بییایم،زندگی هیچ وقت بر میل ما چیده نمی شه

Afsaneh said...

سلام شاهرخ گرامی، من دقیقا از لحظه تولد خواهرم تو بیمارستان مادرش شدم :-( الان 21 سالش هست و آی تی می خونهف دووم می یاری انسان قویتر از این حرفها هسن ولی کم کم شاد بودن و شادی کردن از یادت میره، از نظر سن شناسنامه ای دو دهه دوم زندگیت هستی و مجرد ولی خستگی یه آدم را که یه زندگی کامل متاهلی با مسئولیتهاش را داشته احساس خستگی می کنی، از درون پیر می شی قبل از اینکه به واقع پیر شده باشی
البته من وضعم بدتر از تو بوده گفتم که من هم مادر خواهرم بودم، هم خواهر مادرم!!!! هم بعضی وقت ها مرد خونمون :-(
از بچگی به جای اینکه بچگی کنم دوستانم شدند آدم بزرگها و همش در طول زندگیم نقشهای بزرگتر از خودم گرفتم و مسئولیت پذیرفتم
تو هر سنی باید همون سن را تجربه و زندگی کرد، در غیر اینصورت در مراحل بعدی تو هیچ وقت در جایگاه خودت ایفای نقش نمی کنی و از همه مهمتر از آدم یه جوری موجود سخت می سازه بدون لبخند و بعضی وقتها لبخندهای ساختگی

ولی به هر حال بهتره کنار بییایم،زندگی هیچ وقت بر میل ما چیده نمی شه

امیر said...

سلام،
بیا داخل جزییات داستان نریم و از بالا یه نگاهی بهش بندازیم.
بیا فکر کنیم اصلا خود کشیش هم از ماجرای ارتباط آن و مارتین باخبره. فکر میکنی اصلا براش مهمه؟ اون یه پیرمرده که به همون سهمی که از آن -زنش- داره بسنده کرده. توی اون سن و سال یه زن جوون داره و حتما در مورد این جور حواشی ش هم فکر کرده. به نظر من کشیش داستان ما یه آدم گند و سنگدله که لکه دار شدن اون شرافتی که مد نظر خواننده ست و باعث خنکی دلش میشه به هیچ وجه براش مهم نیست.

نعیمه said...

الان تازه اسمش رو دیدم.
از قول من بهش بگو منظورم از پیرمرد اون نبود.
راستی می دونی چجوری می زنم به طبل بی عاری؟

Albert Lázaro-Tinaut said...

I invite you to read a text of the Iranian writer and poet Mohsen Emadi in Spanish and Farsi in my blog IMPEDIMENTA (http://impedimentatransit.blogspot.com/).
Best regards from Barcelona, Spain

Anonymous said...

سوال دارم
بخاطر عشق بعد از ازدواج می ګفتند جادوګر؟
بخاطر اینکه ارتباط جنسی خارج از ازدواج داشتند می سوزوندند؟ مث سنګسار خودمون؟

Foroozin said...

من خیلی تعطیلم فکر کنم منظورتو درست نفهمیدم
منظورم از اینکه مامانم مثل مادر دایی ام می مونه به خاطر این بود که من از دایی ام فقط دوهفته کوچکترم
گفتم حتما تو هم یه حسی مثل اون موقعی که مامان بزرگ من تازه بچه دار شده بود به مامانم دست داده بود اونطوری شدی
فکر کنم کلا چرت و پرت فکر کردم
مورد تو حتما خیلی فرق می کنه

کانون ادبی زمستان said...

سلام
برنامه های کانون ادبی زمستان:

1) جلسات تخصصی نقد و بررسی شعر - باحضور: استاد یوسفعلی میرشکاک، دکتر بهروز یاسمی، سعید بیابانکی و محمد سعید میرزایی- شنبه ها ساعت 17
2) پخش و نقد فیلم – مدرس: استاد سیدناصر هاشم زاده – سه شنبه ها ساعت 17
3) عصر ترانه - با حضور: عبدالجبار کاکایی، دکتر افشین یدالهی، دکتر بهروز یاسمی و امیر ارجینی - چهارشنبه ها ساعت17
4) کارگاه عروض و قافیه، مکتب های ادبی - حامد ابراهیم پور، 5شنبه ها ساعت 15

خبر ویژه:
5) نقد کتاب "زیبای اساطیری" ترانه های نیلوفر لاری پور - چهارشنبه 20/5/89 ساعت 17 - منتقدین: استاد یوسفعلی میرشکاک، عبدالجبار کاکایی، دکتر افشین یدالهی، دکتر بهروز یاسمی
6) نقد کتاب "جمعه خیابان ولیعصر" سروده آرش شفاعی - شنبه 30/5/89 ساعت17 منتقدین: استاد یوسفعلی میرشکاک، دکتر بهروز یاسمی، محمدسعید میرزایی و سعید بیابانکی
7) اعلام فراخوان شعر طنز "کندو" در وبلاگ کانون ادبی زمستان

تمامی برنامه های فوق در کانون ادبی زمستان به نشانی:
تهران، میدان قزوین، خیابان قزوین، خیابان شهید مرادی، فرهنگسرای رازی برگزار می شود.
تلفن: 55423062
کانون ادبی در ماه مبارک رمضان به صرف افطاری میزبان شماست.

8) بالاخره وبلاگ محمدسعید میرزایی (یارا) با مدیریت کانون ادبی زمستان به روز شد http://yara55.blogfa.com/

مدیر کانون ادبی زمستان
سجاد عزیزی آرام
http://www.s-aram.blogfa.com/

سانتا said...

خدا شاهرخ را از ما نگیرد. نه بخاطر نفعی که برای ما دارد صرفن. بخاطر اینکه هنوز امیدوار باشیم که هنوز نسل این آدمهایی منقرض نشد(چی گفتم

آئورا را خواندم و هدیه هم دادم. فقط نفهمیدم چرا بعد از جنایت و مکافات قرارش دادی

خوشه چین said...

امروز داشتم یه مطلبی در مورد زاویه های نگاه در داستان نویسی میخوندم. یکی از این زوایا دوم شخص بود. برای این موضوع از کتاب های فوئنتس مثال زده بود و از آئورا به عنوان یه شاهکار در این زمینه یاد کرده بود. کامنت بالایی رو دیدم یه دفعه یادش افتادم و گرنه که اومده بودم یه حالی بپرسم. خوبی حالا؟

Najoorha said...

سلام رفیق
مدتی به دلایل کاری در سفر بودم و نبودم . ممنون که در این مدت بهم سر زدی .پیشنهادت برای اسم اون فیلم برتولوچی جالب بود . تاحالا به این دید ندیده بودم .
در باب درایر هم که به نظرم روز خشم یکی از کاملترین و زیباترین فیلمهاشه و به یه معنی تعریفی جامع از سینمای کلاسیکه . خصوصا با اون نماهای فاخر و نورپردازی های اکسپرسونیستی .
بازی ها هم عالی اند .
البته توصیه می کنم مصائب ژاندارک رو هم ازش ببینی اگر ندیدی .
و دین ظاهرا همیشه دغدغه ای برای درایر بوده .
من مدیون بابک احمدی هستم برای معرفی فلسفه ی مکتب فرانکفورت .
از تو هم ممنون بابت این همه حس مشترک .

دوستدار و ارادتمند تو : ناجور

شهاب said...

سلام شاهرخ، آره، یه چند وقتی نبودم...سفر بودم.
خوب از این فیلمم که خبر نداشتم. کلا این جادوگر سوزوندن آدم رو یاد همون بالتازار بلموندا میندازه.
کلا از اون یغما اولیت، یغماهات خوبه

سمیه said...

این فیلنامه خوراک خودمه

سمیه said...

نه آدم نمیفهمه که دیوونه شده ...
سلاام

negar said...

مرسی از معرفیت.حتما میخونم یا میبینم.