Sunday, August 22, 2010

نازلي سخن بگو

عينيتي كه از دو زاويه مختلف دو چيز مختلف و گاه متناقض به نظر مي رسد در عالم هنر ممكن است ارزشمند باشد اما در فضاي غير از آن و مخصوصا در زندگي روزمره يا كشنده مي شود يا جنون برانگيز؛

گاهي فكر مي كنم راه درست را پيدا كرده ام؛ فكر مي كنم خداوند از مسير اندوه – آنگونه كه ابوالحسن خرقاني به گمانم مي گفت – مرا به خودش نزديك كرده، نشانه هايش را مي بينم شده حتا گفته ام خدايا كمك و همان لحظه كمك رسيده؛ خيلي وارد جزيياتش نمي شوم فقط اين را بگويم كه گاهي فكر مي كنم پس ِ اتفاقات زندگي اراده ي خداوند است و حكمتي در كار است.

گاهي فكر مي كنم دين-پناهي و ايمان جويي واكنش آدم به دردهاي غير قابل تحمل است؛ گاهي كه خودم را از چشم ِ يك روانپزشك اروپايي نگاه مي كنم – روانپزشك هاي مسلمان گاهي خودشان مثل پاراگراف قبلي فكر مي كنند – مي بينم به خاطر ِ فشارهاي روحي رواني اخير ناخودآگاهم به دين و ايمان و باور به مشيت الهي و . . . پناه برده ام.

وقتي آن آدم با ايمانم، شك مثل خوره مي افتد به جانم؛ به خدا پناه مي برم از شر شيطان؛ نشانه هايي از امر قدسي كه تجربه كرده ام از سويي و دلايلي كه منطقي و علمي به نظر مي رسند از سوي ديگر مي كشندم (هم به كسر ِ كاف هم به ضم كاف)

وقتي آدم دوم مي شوم فقدان امر متعالي آزارم مي دهد؛ پا در هوا و پوچ مي شوم؛ جهان ِ خالي از معنا آزارم مي دهد؛ جهاني كه بي هدف دورز خودش مي گردد و كسي نيست پناه ببري به او.

وقتي آدم ِ اولم راحت تر گريه مي كنم وقتي آدم دومم بيشتر داد مي كشم

وقتي آدم اولم بيشار به "بس" شبيهم در شكست امواج فون تريه؛ وقتي آدم دومم بيشتر به زن شبيهم در آنتي كرايست فون تريه

فيلم ِ "روايت مرگ نازلي از زبان يك جنگير عاشق" ر ا كه ديدم شك كردم به خودم؛ نكند درستش همين است كه آدم دوم باشم. نكند وقت هايي كه ادم اولم حاليم نيست

آونگم بين اين دو؛ در كدام يك مي ميرم ؟

روايت مرگ نازلي از زبان يك جنگير عاشق

The story of death of nazli by an exorcist in love

محصول 2003 ايران

تهيه كننده، نويسنده، تصويربردار، تدوينگر و كارگردان: جواد امامي

14 comments:

شهاب said...

اون تعبیر گریه کردن و دادکشیدن رو خیلی باهاش حال کردم

دامون مرادی said...

از جواد امامی خوشم میاد.میتونه کاری کنه که اسم کارگردان روش گذاشت.
.
واما...آدم اول چیزایی رو که نمیتونه بهشون برسه رو تو خدا میبینه وفکر میکنه که اگه چیزی رو نمیفهمه پس ما حقیریم و مشیت الهی رو نمیفهمیم.ولی روانشناس اروپایی بیشتر به مریضاش میگه فریاد بزنن تابعد از تخلیه روحی گنداب درونش تفکر کنه.که البته اون اروپاییه بیشتر از من وشما مذهبیه.
بهترینشو گورکی گفته:"برای اینکه کسی حق انتقاد پیدا کند،لازم است به حقیقتی ایمان بیاورد.تو به چه چیزی ایمان داری؟"همین.

alexray said...
This comment has been removed by the author.
alexray said...

من موندم تو این فیلمهای کوچیک و مستقل رو از کجا گیر میاری؟!
از فیلمهای مستقل خوشم میاد چون کاملن با سلیقه خود کارگردان ساخته میشه
سلام خوبی؟ آه گفته بودی خوب نیستی امیدوارم بدتر نباشی من هم خوب نیستم فقط داغون نیستم!

Foroozin said...

خداييش اين فيلما رو از کجا گير مياري؟!!
فکر کنم با کارگردان مستقيماً ارتباط داري
يادداشتش کردم ولي عمرا اگه پيداش کنم
اينقدر منو دق نده

مهربون said...

مجبور نیستیم آویزون باشیم بین این و اون یه چیزی بدیهیه ؛اظهر و من الشمس و اون اینه که این دین نیست که وجود خدا را ثابت می کنه این ذات باهوش من و توکه این کار رو می کنه اگه همه دین ها و ایسم ها و مکتب ها هم نباشند خدا هست من لمسش می کنم میشه آویزون نبود میشه بهش پناه برد و گریه کرد بدون حواشی و علم و کتل و لوس بازی های یه عده مفت خور که حس می کنند همه بی شعورند فقط اینا می فهمند خداوندان : زر و زور و تزویر ! این رو هیچ وقت دیگه نمی تونم بپذیرم زجر می کشم ولی متوسل به هیچ مخدری که اینا تزریق می کنند نمی شم ! حسابم بمونه با خود خدا! فقط خدا !

Anonymous said...

بی ربط نیست که این حیرانی بین اول و دوم را سرگشتگی بنامم که خود یکی از هفت شهر است.
وادی سرگشتگی در من نفس نگذاشته است
پای خواب آلوده ی دامان منزل کن مرا...
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
سلام
و ای که دستت می رسدسلام مارا هم برسان.
اراکده

چاقانه ها said...

با جنون موافقم
من هم تلاش هايي چند كرده ام و يك جاهايي كم مي آوري و بعد در از دست دادنش سخت دچار هرمان مي شوي و چندي در گشته خوب به سر مي بري و هي افسوس مي خوري و هرچه كه مي خواهي كه بر گردي نمي تواني و يك جنوني به آدم دست مي دهد كه تا چند وقت در كنج عزلت به سر مي بري . عزلت نه به معناي تنهايي . من تنها نشدم
اما در جمع نميشد درد را مطرح كرد و بر دوش كشيدنش هم سخت است .

گوج گنو said...

سلام من فیلم رو سال 83 توی جشنواره دیدم بسیار کار تاثیر گذاریست معلق بین واقعیت و خیال مرزهای سینمای داستانی و مستند را در می نوردد .یک سوال دسوت من شما توی فیسبوک هم حضور دارید ؟ اگر هستید لطفا لینکش رو اینجا بذارین و یا یه جوری ادرس بدئین من پیداتون کنم.مرسی

احسان رضائی)
.

گوج گنو said...

در ضمن آدرس وبلاگ من :
www.goojegeno.blogsky.com

سام said...

سلام صبح شما هم بخیر!

نعیمه said...

متاسفانه من آدم دومم. می گم متاسفانه چون بعضی مواقع بدجوری کم میارم. دلم می خواد به یه جایی چنگ بزنم اما پیداش نمی کنم.

سمیه said...

کارای مارگریت دوراس همش شاهکاره ..
از فیلمای جعفر پناهی لذت می برم عین واقعیت وحشتناک ..
سلااام

فرهاد said...

سلام برادر. برام عجیبه این همه حکم قطعی در برابر آفت عمومی زمانه ما که انقدر راحت توسط بعضی دوستان در این پیامهای کوتاه صادر میشه! این اپیدمی زمانه و نسل من و تو چیز غریبیه که همیشه هممون رو آزار داده. امیدوارم راهی براش پیدا کنیم که میدونم نمیشه!