Saturday, August 28, 2010

از نامه هاي لو رفته

جسي عزيز

سلام

امروز از آن روزهايي نبود كه احساس بدبختي، به يغما رفتگي، فنا شدگي و چيزهايي از اين دست داشته باشم، حتا توي سينه ام هم احساس سنگيني و سردي نكردم، سرم هم داغ نبود، البته هنوز با روزهاي آرماني و رويايي فاصله دارم اما حس مي كنم دارم جان مي گيرم؛ بعد هم براي اينكه اين اوضاع معمولي را معمولي تر كرده باشم دست بردم از توي فيلم هايي كه نديده ام يكي را برداشتم ببينم؛ ديدم؛ در فضاي جنگ جهاني دوم بود؛ وقتي نازي ها به لهستان حمله كردند؛ خانواده اي را به يغما مي برند – پدر خانواده را مي كشند خواهرش را با خودشان مي برند و . . . - پسر كوچك خانواده كه جايي مخفي شده است مي تواند فرار كند؛ بقيه اش را خودت مي تواتي حدس بزني؛ تاثيرات روحي رواني اي كه اين اتفاق روي پسرك مي گذارد و تا آخر عمر ادامه دارد؛ پسرك همراه مردي كه او را پيدا كرده و از او مراقبت مي كند به يونان و بعد به كانادا مي رود؛ بديهي است كه پسر به اين مرد وابسته شود؛ پناه ببرد به تنهايي و نوشتن و خيلي چيزهاي ديگر را خودت مي تواني حدس بزني

نكته ي دلگرم كننده ي فيلم اين بود كه عشق مي تواند خيلي از زخم ها را التيام دهد. حتا زخم هايي به اين عمق را؛ من البته كمي شك دارم؛ تو چي فكر مي كني جسي؟ فكر مي كني عشق زخم هاي ما را هم بتواند التيام دهد؟ جسي فكر مي كني زخم هاي ما عميق ترند يا زخم هاي بازماندگان اردوگاه هاي كار اجباري؟

فيلم را اگر خواستي به دوستانت معرفي كني مشخصاتش اين است هر چند به نظر من كه معرفي كردن ندارد، فيلم خوبي نيست:

Fugitive Pieces

محصول 2007 كانادا، يونان

نويسنده و كارگردان : جرمي پودسوا

بر اساس رماني از آن مايكلز

104 دقيقه رنگي

ارادتمند تو

لني

11 comments:

نعیمه said...

عشق زخم ها رو التیام می ده
اما باعث نمی شه که اونها رو فراموش کنی.
سلام پ
صبح اول هفته ات به خیر

یلدا said...

زخم های ما شاید داره به اندازه ی اونها ریشه می ده. اما هنوز من فکر می کنم ما درد اونها رو نکشیدیم. ما اول پرتگاهیم انگار.

عاشق این نوع روایت گری هستم !!

یلدا said...

هه ؟ من وسط تهرانم ؟ اگه وسط تهران بودم زندگی ام اینقدر خالی از تئاتر و هنر می گذشت ؟
من هزار کیلومتر با تهران فاصله دارم.

مهتا said...

کسی جواب اینا را نمیدونه..

r.n said...

از سلام تا جان میگیرد؛ به طور وحشیانه ای قابل درک بود......
از این شیوه روایت خیلی خوشم اومد!
در التیام بخشیدن زخم ها توسط عشق من خیلی خیلی شک دارم
هوم....نمیدونم.....
یاد فرانی و زویی افتادم..

elham* said...

سلام لنی
شاید اگه به جسی یه کتاب پیشنهاد کرده بودی یه سلام با 3 تا س یا دوتا م بهتر می بود.،

ناجورها said...

دنیای عجیبیه !
آدم میاد صفحه ی یه وبلاگی رو باز می کنه و می بینه در عنوان مطلب نوشته (از نامه های لو رفته) و وقتی مطلب رو می خونه با چیزی مواجه می شه که حیرت می کنه و شوک می شه . بعد به خودش می گه تا حالا ریویو یا معرفی فیلمی با این فرم ندیده بودم . و اون وقت مطلب رو دوباره می خونه از سر لذت و دوباره حیرت . بعد کامنت رو شروع می کنه به نوشتن . با همین فرم که دیدید .

من تصنيف قديمي و غمناك عصر باراني آسمار رو ندیدم و نتونستم گیرش بیارم . غمگینم .
بعدش من شماها رو چی باید صدا کنم ؟ سیاوش . شاهرخ . لنی یا ایوان .
ولی با این وجود

همیشه دستدار و ارادتمند شماها : ناجور

sam said...

آرام پرواز میکنم و نسیم می نوازد چشمانم را و من از ابی بیکران زیر پا و بالای سرم دیوانه وار در لمس قطره های باران چرخ میزنم. و اشک میریزم و به ساحل داغ و صخرهای می کوبم تنم را و ترا می بینم که رها تر از همیشه مرا در آغوش میکشی و من از شدت نور کور می شوم.
a day & eternity

Foroozin said...

اين سبکت خيلي خوب بود .چسبيد
باشه به توصيه لني نمي بينمش چون سليقه لني رو قبول دارم

زکریا said...

سلام
قول مرد حقه ! چهارشنبه لعنتی رو دیدم
درباره اش مفصل می حرفیم در اولین فرصت
تصنیف قدیمی رو هم حتما می بینم امشب
این فیلم رو نبینیم دیگه
؟؟

negar said...

لنی مهم تر از همه اینه که یه جایی هست که میتونی دست ببری توش و یه فیلم که ندیدیش در بیاری و ببینی.