Thursday, August 19, 2010

زيبايي در سخني است كه از گفتن سر باز مي زند

نمي دانم اگر الآن بزند و بيفتم توي بستر بيماري و دكتر بيايد بگويد علم طبابت علم راه هاي گريز از مرگ است اما براي بيمار من سكون بهتر از گريز است و بيمار من ضعيف تر از زندگي است و . . . تكليف حرف هايي كه دارم و نزده ام چه مي شود؟ تكليف ِ آن خاطره ي پاييزي چند سال پيش كه براي هيچكس تا حالا تعريف نكرده ام؛ تكليف حس هايي كه داشتم و نگفتم؛

مي دانم هيچ كدام از اينها اهميتي ندارند؛ هركسي كه مي ميرد بخشي از جهان را با خود نابود مي كند.

اينها را گفتم كه مقدمه اي باشد براي معرفي يك فيلم خيلي خوب؛ تصنيف قديمي و غمناك عصر باراني آسمار فيلمي است كه آدم را ياد پاراجانف و فيلم رنگ ِ انارش، همچنين ياد علي حاتمي و فضاي كارهاي او مي اندازد. مردي در بستر مرگ كه به دكترش مي گويد حرفي دارد اما تا "او" نيايد نمي گويد و معلوم نيست او كيست و مرد محتضر هم نمي گويد.

بصورت موازي فضاي قهوه خانه اي و مردي فال فروش و لال با كودكي با حركات عجيب كه جلوتر هم در صحنه اي ديگر مي بينيمش – مثل وقت هايي كه صحنه اي را در خواب مي بينيم و بيدار كه مي شويم حس مي كنيم قبلا در خوابي ديگر ديده باشيمش – و بصورت متقاطع، ميني بوسي با مسافران آذري اش و تصادفي و اينكه گفتم متقاطع بخاطر اينكه بعد از تصادف اين خط، خط روايي مرد محتضر و حرف هاي نگفته اش را قطع مي كند.

به هرحال فيلم خيلي خوبي است كه بايد ديد:

تصنيف قديمي و غمناك عصر باراني آسمار (The Old Doleful Ballad of Asmar's Rainy Afternoon)

محصول 2000 ايران

كارگردان: مجيد برزگر

بازيگران: محمدرضا نظري، رضا دهقاني، سيامك حمدي، محمدعلي صادقي، رابعه مدني

موسيقي: شاهين عليجاني

مدير فيلمبرداري: حميدرضا لطفيان

+ بعيد مي دانم بتوانيد فيلم را پيدا كنيد! من به لطف اين دوست خوب و نازنين ديدمش؛ شما را به خدا مي سپارم

+ عنوان پست برگرفته از شعري هندي است يادم نيست از كي

16 comments:

مهتا said...

مرسی !!

اراکده said...

ما فیلم می خوایم یال لا!

نسیم said...

خوب این جمله آخر یعنی دلتون بسوزه؟ خیالت راحت ما فیلم قبلیها را هم بیدا نکردیم عادت داریم

مهربون said...

گاهی شکوه حرف های نزده خیلی زیباست اما وقتی به زبون میان قربانی میشند

r.n said...

فیلم هایی که معرفی میکنی متاسفانه پیدا کردنشون سخته..راستی شما همون لنی هستین که به بلاگ من سر میزنه؟

یلدا said...

به اندازه ی هر فیلم نایابی که معرفی می کنی آدم یک پله می افتد پایین.

زکریا said...

سلااام
اینو کی بیام ازت بدزدم ؟

زکریا said...

شاهرخ من دوست ندارم وقتی می میرم حرف های نگفته داشته باشم
می دونم غیر ممکنه
اما دوس ندارم خوب
:(

ناجورها said...

سلام رفیق
این فیلم رو ندیدم اما از رنگ انار اثر پاراجانوف گفته بودی . اون فیلم فوق العاده ست و شگفت انگیز .
این فیلم رو گیر میارم و می بینم و باهات در موردش صحبت می کنم . ممنون از معرفیش .
در ضمن پیدا کردنش برام خیلی راحته .

دوستدار تو : ناجور

چاقانه said...

آدم ها هر وقت كه بميرند حرفي براي فتن دارند چون جهان پايان ندارد و نسل آدم نيز .

محدثه said...

چه درست
واقعا هرکسی که میمیره یه بخشی از جهان را نابود میکنه
اما کسی که میره همه جای زندگی عزیزاشمو احاطه می کنه

ممنون از معرفی فیلم و مقدمه زیبایی که چاشنی این معرفی شده بود...

Afsaneh said...

"هركسي كه مي ميرد بخشي از جهان را با خود نابود مي كند"
واقعیتی بسیار دردناکه، زیستن پر از درد هست:-(
ولی به دروغ سعی می کنیم زیباتر از آنچه که هست جلوه اش بدهیم شاید!!!
راستی شاهرخ هدفت چی هست که هی فیلمای دست نیافتنی به ما معرفی می کنی،که دلمون بسوزه هان
;-) :D

نعیمه said...

بارالهی بر شمار این دوستان خوب و نازنین بیفزا
آمین

نعیمه said...

سلام
اون کامنت مربوط به دلبر داشتن رو شونصد سال پیش نوشتم. خوشم میاد که انقدر به روز کامنتها رو می خونی. شاید بی دلبری خوب باشه ولی گاهی وقتها دلبر بی ملاحظه هم خیلی بد نیست. حداقل یکی رو داری که اونو مسئول تمام بدبختی هات بدونی!!!
تازه سه کتاب زویا پیرزاد رو تموم کردم و دارم تاریخ اندیشه های سیاسی دکتر بشیریه رو می خونم. البته فکر کنم یه رمان رو هم به موازاتش شروع کنم چون احتمالا خوندن این کتاب چند ماه طول می کشه.

نعیمه said...

راست و حسینی بگو وقتی تو سوپر مارکت یه خانم نه چندان جوان با لبهای کلفت و ماتیک قرمز ببینی که یه جوری حرف می زنه چه حالی بهت دست می ده؟

Foroozin said...

هركسي كه مي ميرد بخشي از جهان را با خود نابود مي كند.

خيلي خوب بود
متاسفانه اون کتاب بالتزارو بلموندا گيرم نيومد يعني سايتي که هميشه ازش کتاب مي خرم نداشت.با عرض شرمندگي مرشد تمام نشده صفحات آخرشم.راستش سرعت کتاب خوندم خيلي پايينه