Showing posts with label داستان های آلمانی. Show all posts
Showing posts with label داستان های آلمانی. Show all posts

Saturday, October 17, 2009

نان آن سالها

«صبح روز بعد پیرمرد مرا به دفترش احضار کرد،ورونیکا را بیرون فرستاده بود و دست های تیره اش داشتند با دستپاچگی با سیگار برگش بازی میکردند.بعد کلاه نمدی اش را از سر برداشت،کاری که هرگز نکرده بود،و گفت:«به کاپلان دریکرز تلفن کردم و همین حالا خبردار شدم که مادرت فوت کرده.ما دیگه هیچوقت درباره ی اون قضیه حرف نمیزنیم،هیچوقت،میشنوی؟حالا برو.»

از آنجا رفتم و وقتی به کارگاه برگشتم،فکر کردم درباره ی کدام قضیه نباید حرف بزنیم؟درباره مرگ مادرم؟و از پیرمرد بیش از پیش متنفر شدم:دلیلش را نمیدانستم،اما میدانستم که دلیل دارد.از آن زمان دیگر هرگز در این باره صحبت نکردیم.هرگز،و من دیگر هیچ وقت دزدی نکردم،نه به خاطر اینکه دزدی را کار نادرستی میدانستم،بلکه به این خاطر که برایم وحشتناک بود باز مرا به خاطر مرگ مادرم ببخشند.»

نان آن سالها/هانریش بل/سیامک گلشیری/انتشارات مروارید/چاپ دوم 1387

Tuesday, September 8, 2009

نان ژوییسانسیک آن سال های تلخ، نه که این سال ها کم تلخن!

هاینریش بل برای من از عقاید یک دلقک شروع شد. هنوز هم که هنوز است یکی از بهترین رمان هایی است که خوانده ام؛ تاثیرگذار، به یاد ماندنی، تلخ و عاشقانه، و البته ضد جنگ. (این روزها همانقدر که نویسنده مهم است مترجم هم مهم است اگر نگوییم مهم تر حتا؛ به دوستانی که تا کنون این رمان را نخوانده اند توصیه اکید می کنم با ترجمه ی شریف لنکرانی بخوانند، آن یکی ترجمه را – اسماعیلی یا اسماعیلیان یا همچین چیزی-دوستان خواندند تعریفی نداشت)

بعد رسیدیم به "حتا یک کلمه نگفت" که باز هم در فضای پس از جنگ، تلخ و اندوه بار و البته در فرمی ناب که در فصل های موازی روایت می شود فصل هایی که به نوبت یکی از زبان زن دیگری شوهر روایت می شود. دقیقا تلخ همچون قرابه ی زهری و من مدت ها فرد بوگنر بودم اگر خاطرتان باشد!

رمان سوم که کم حجم تر از دو تای قبلی است را تازگی ها خواندم امضای هاینریش بل پای تک تک پاراگراف ها هست؛ یعنی جادویی که این بشر دارد این است که همزمان که داری لذت می بری از خواندن کتاب همچنان که خودت را می گذاری جای شخصیت اصلی کتاب – والتر فندریش – همزمان داری رنج می کشی همچنان اصلا دوست نداری جای آن شخصیت اصلی باشی. بازهم در فضای بعد از جنگ روایتی عاشقانه - البته عشقی مدرن – که نمی تواند خود را از هجوم تاثیرات مخرب سال های پس از جنگ برهاند؛ در دنیای هاینریش بل جنگ تمام شده اما هنوز تمام نشده و این همان ترکیب رویایی رنج و لذت را فراهم می کند (لکان کجاست تا تحریک ژوییسانسیک مشتاقان این کتاب را روانکاوی کند)

این کتاب هم خوشبختانه و متاسفانه با دو ترجمه ی خوب و بد راهی بازار شده است ترجمه ی بد با اسم "نان سال های جوانی" چاپ شده اما ترجمه ی خوب را که من خواندم جناب آقای گلشیری زحمت کشیده اند

از دست دادن رمان به این زیبایی و به این کم حجمی و به این ارزانی وبه این خوب ترجمگی قابل بخشایش نیست:

نان آن سال ها

نوشته ی هاینریش بل

ترجمه ی سیامک گلشیری

انتشارات مروارید

چاپ اول 1386

چاپ دوم 1387

129 صفحه

1900 تومان

یک نکته ای را هم اینجا خاطر نشان کنم می بینم و می شنوم و می خوانم که بعضی دوستان دچار سردرگمی شده اند از بابت اینکه چه می خواهیم؟ و انصافا ً رییس جمهور میرحسین خوب توی بیانیه شماره یازده اش توضیح داده که چه می خواهیم من فقط این نکته راتاکید کنم که ابطال انتخابات و پیگیری، محاکمه و تعقیب قضایی متقلبان و متخلفان و ازادی بدون قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی کمترین و اولیه ترین خواسته های ماست. با تشکر شاه رخ

Friday, January 25, 2008

این چند روز که نیستم جون تو و جون این آینه ی قدی

  1. من همیشه ی خدا دست به گریه م خوب بوده، ازون دست آدما نیستم که برای گریه کردن نیاز به فضای خاصی دارن، چند هفته پیش توی ماشین نشسته بودم و برادرزاده م روی پاهام خوابش گرفته بود سمت چپم مادرم بود سمت راستم خواهرم، داداشم پشت فرمون بود دومادمون و خواهرزاده م هم جلو و من داشتم گریه می کردم ( سوء تفاهم نشه یه وخت، از مراسم عزاداری یا چیزی مشابه اون بر نمی گشتیم داشتیم از کوه بر می گشتیم رفته بودیم تفریح ). دفعاتی رو یادمه که توی اتوبوس گریه کردم؛ توی پارک که الا ماشاءالله، در حین راه رفتن هم ( از سر فاطمی تا میدون ولی عصر یکبند ) و . . . . اینارو ازین بایت گفتم که یکی از دلایلی که با فرد بوگنر (Fred Boogner) احساس همذات پنداری خاصی می کردم این بود، داشته باشید :

" بین رادیاتور و نیمکت، فضایی است که من به راحتی می توانم خودم را درآن جا بدهم. ان زیر، تاریک و گرم است و من خیلی احساس آرامش می کنم. در آن جا که دراز می کشم، قلبم به آرامی می تپد و مشروب توی تمام رگ هایم جریان می یابد. طنین گوش خراش قطارهایی که از راه می رسند یا به راه می افتند، سر و صدای چرخ های حمل بار، صدای غژغژ آسانسورها از بالا . . . همه ی این سروصداها در تاریکی آزاردهنده تر از حد معمول به نظر می رسند وقتی آن زیر دراز کشیده ام، به یاد کِتِه و بچه هایم می افتم و گریه می کنم، هر چند که می دانم اشک های یک آدم مست به حساب نمی آید و هیچ ارزشی ندارد. " ( ص 38 )

  1. بسیار وقت ها پیش آمده که یک اتفاق کوچک - کوچک از دید یک ناظر در دستگاه مخصات لخت - اهمیتش برای من خیلی بیشتر از اتفاقات بزرگ دیگر – از دید همان ناظر قبلی - بوده و بسیار بار دلم از طره ی مویی یا لبخندی یا نگاهی کج یا . . . . به لرزه درآمده و اگر خودم را فرد بوگنر نوشتم به خودم حق می دهم، داشته باشین :

" گاهی در باره ی مرگ فکر می کنم – به لحظه هایی که ازین زندگی به زندگی دیگر می روم – و چیزی را که ممکن است در آخرین ثانیه برایم بماند، در نظر مجسم می کنم: چهره ی رنگ پریده ی همسرم، گوش های براق کشیش در جایگاه اعتراف، آیین های مذهبی، به پوست گل بهی رنگ و گرم بچه هایم، به مشروبی که در رگ هایم جاری می شود و به صبحانه ها . . . در آن هنگام که به آن دختر – که مواظب شیرهای ماشین قهوه بود – نگاه می کردم، مطمئن بودم او هم در آن لحظه در ذهنم خواهد بود. " (ص 47)

  1. شبی که قلبم اون جور تیر می کشید و توی اون تهران درندشت فقط سیا باهام بود فکر نمی کردم کارم می رسه به جایی که وسط یک فیلم با دیدن صحنه ای تاثیرگذار باید برم پروپرانولول بخورم ضربان قلبم تنظیم شه، اگه در آینه این چند وقت فرد بوگنر رو دیدم به خاطر این بود که :

"دوباره دست های کوچکش را دیدم و حرکات ظریف اش را که با آن آشنا بودم و همین مساله باعث شد تا درد قلبم شدیدترشود." (ص 187)

  1. بعد از تجربه های عاطفی - ارتباطی ای که ت حالا به دست آورده ام به نتایجی هم رسیده ام که حتما ً در اینده ای نه چندان دور به آنها خواهم پرداخت. فرد بوگنر هم خیلی سال قبل تر از من به این نتایج رسیده بود، داشته باشین :

"خوشا به حال کسانی که هم دیگر را دوست نداشته باشند و ازدواج کنند. همدیگررا دوست داشتن و ازدواج کردن وحشتناک است." (ص 168)

  1. و وقت هایی هم هست که در جایی که باید شاد باشم – مثلا شهربازی - احساس ناامیدی می کنم ؛

" خرس را نبردم، هیچ چیز نبردم." (ص 122)

در هر صورت فرد بوگنر را هاینریش بل خلق کرده، کسی که قبلا ً هم گفتم عقاید یک دلقک اش، بیش از ین که یک رمان باشد که آدم بخواند یا نخواند، اتفاقی ست که در زندگی آدم می افتد یا نمی افتد.

و حتی یک کلمه هم نگفت / هاینریش بل؛ (ترجمه ی ) حسین افشار

تهران؛ نشر دیگر، 1380 – چاپ سوم 1386

با تشکر از حسین افشار که اگرچه ترجمه اش عالی نیست ولی قابل قبول است.

پانویس نخست:

کتاب بعدی ای که خواهم خواند را در دست می گیرم و زل می زنم به آن، تصویری از نویسنده ی کتاب بر پس زمینه ای مشکی بیشتر از نصفی از جلد کتاب را در بر گرفته است، با چشمانی نافذ، دارد به سمت راست، اندکی متمایل به بالا نگاه می کند. شاید دارد طرح نمایشنامه ی بعدی اش را در ذهن می پرورد. ابروها، بینی، چانه و دهانی که انگاز از گفتن سر باز زده است؛ چند وقتی هست که نمایشنامه ی خوب نخوانده ام و حالا دارم به عکس مهم تریننمایشنامه ویس زنده ی دنیا نگاه می کنم، روی جلد کتاب دست می کشم و لذتی وصف ناشدنی به من دست می دهد؛ احساس زنی وفادار که شوهرش امشب از مسافرت بر خواهد گشت، حالا دارد آینه ی اتاق خواب را گرد می گیرد. مدت هاست نمایشنامه نخوانده ام امشب چه شبی خواهد بود برای زنی که شوهرش از مسافرت برگشته است.

پانویس دوم:

امروز سالروز تولد ویرجینیا وولف بود. هر وقت خودم را جای لئوناردو می گذارم نمی توانم ویرجینیا را به خاطر فراموش کردن قولی که داده بود ببخشم؛ قول داده بود با هم خودکشی کنیم.

Wednesday, December 26, 2007

کافکا خوانی ، برانا بینی

الف : ستون ادبیات نمایشی ایران ، اکبر رادی، درگذشت؛ روان اش شاد

ب : کافکا ، کافکا ، کافکا ، نه نمی تونه نویسنده ی محبوب ام باشه

در ادامه کافکا خوانی های این روز ها دارم کم کم به یک نتایجی هم می رسم؛ پیش از هر چیز فکر می کنم که احتمالا ً – احتمالش خیلی بالاس تقریبا ً نزدیک به یقینه – فقط با خواندن آثار کافکا به زبان مادری اش و تسلط بر آن زبان در کنار زبان آلمانی ست که می توان از آثار او به یک لذت هنری دست یافت؛ این را از آن جهت می گویم که یادم هست وقتی مقاله ی ادبیات اقلیت - بابک احمدی - را می خواندم چیزهایی درباره ی بازی هایی که کافکا سر زبان آلمانی در می آورد گفته بود؛ خب نتیجه ی اول اینکه خدا بیامرز صادق هدایت در صورتی باید دست به ترجمه ی این کتاب می زد که می توانست دست کم برخی از آن بازی ها را در ترجمه در بیاورد و چون این احتمال هست که هدایت داستان های کافکا را از روی ترجمه ی فرانسوی شان به فارسی ترجمه کرده باشد آن وقت گناه تطبیق ندادن با متن اصلی هم به گردن آن خدابیامرز می افتد؛

با وجودی که اگر بخواهم راجع به ایده های کافکا در داستان های بعدی که از او خواندم – گراکوس شکارچی، مهمان مردگان، شمشیر و در کنیسه ی ما – حرف بزنم باید فقط ستایش ها و سپاس های خود را نثار او کنم اما این کافی نیست من ازین داستان ها لذت نبردم چون چیزی فراتر از ایده نداشتند.

نهایتا ً اینکه فکر می کنم چیزی که اهمیت اش اگر بیشتر از ایده ی خلاقانه نباشد کمتر هم نیست پرداخت هنرمندانه است که دست کم در ترجمه ای که من خواندم پیدا نبود

در هر صورت اگر دوست دارید این داستان ها را که گفتم بخوانید آخر همان کتابی که گفتم هستند مسخ / فرانتس کافکا / صادق هدایت / انتشارات زریاب / چاپ سوم 1378 / 980 تومان

ج : تنهایی دم مرگ

از کافکا بگذریم ؛ دیشب فرانکنستین مری شلی رو دیدم؛ از دیشب تا حالا ذهن ام درگیرشه؛ احتمالا ً توی ژانر علمی تخیلی یا شاید هم ترسناک قرار بگیره این فیلم ولی توی ذهن من این فیلم میره توی دسته فیلم های فلسفی؛

نحوه ی تولد هیولای فرنکنستین، برخورد عناصر طبیعت با او که شامل آدم های اطراف اش هم می شود، احساسات و افکاری که به مرور در او شکل می گیرد همه و همه نگاه سیاه و در عین حال واقعی کنت براناست به فلسفه ی خلقت؛ درود بر برانا و درود بر رابرت دونیرو

بیشتر ازین درباره ش نمی نویسم تا سیا بیاد و ببیندش و سیر راجع بهش حرف یزنیم؛ سیا کجایی دلم برات تنگ شده به خدا

Saturday, December 15, 2007

خودم را گره گوار سامسا نوشتم ولی واقعیت چیز دیگری ست

1. به لطف ماه رخ عزیز بالاخره موفق شدم مسخ را بخوانم ؛ مطمئنا ً کتاب مهمی است با یک ایده ی محشر ، اینکه آدم صبح از خواب بیدار شود و ببیند تبدیل شده به یک حشره، اینکه کافکا رمان را با همین ایده شروع می کند و در واقع اتفاق مهم داستان در همان سطر اول رخ می دهد باعث می شود که بگوییم مسخ رمانی ست با یک شروع خوب .

پایان مسخ هم پایان خوبی ست، اگرچه معمولا ً با پایان خوش خیلی میانه ی خوبی ندارم – می توان پایان مسخ را پایان خوش دانست ؟ من که فکر می کنم آره - ولی بعضی وقتا تلخی رمان به قدری است که مرگ شخصیت اصلی به کام آدم شیرین می شود ( ناباکف کجایی با اون پایان بندی محشرت توی خنده در تاریکی ) .

مشکل مسخ به نظرم بر می گردد به فاصله ی میان اغاز تا پایان داستان، در واقع به نظرم کافکا آنقدر شیفته ی ایده ی خودش شده که همین را کافی دانسته ولی به نظرم این کافی نیس، باید اتفاقات خلاقانه تری ازین می افتاد که گره گوار سامسا که حالا چیزی شبیه یک سوسک غول پیکر شده روی سقف راه می رود یا غذا چی می خورد و . . . .

در هر صورت به نظرم هر علاقمند به رمانی باید این کارها را بخواند ( دلیلش رو توی یک پست مفصل می گم )

مسخ / فرانتس کافکا / صادق هدایت / انتشارات زریاب / 980 تومان / چاپ سوم 1378

2. قهوه و سیگار رو هم دیدم ؛ به قول سیا ( اونم خودش البته فک کنم از یکی دیگه نقل می قول می کرد ! ) بعضی کارا رو فقط آدمای حرفه ای حق دارن بسازن ، مثلا ً فکر کنین ده رو اگه جز کیارستمی کسی می ساخت می شد ازش دفاع کرد ؟ سوء تفاهم نشه ها ، منظورم اینه که اینجور کارا رو باید در اواخر راه ساخت نه اوایل مثل جیم جارموش مثل کیا رستمی مثل وندرس و . . . .

در هر صورت دیدن قهوه و سیگار مخصوصا ً اپیزود اول و آخرش رو شدیدا ً توصیه می کنم .