Saturday, May 5, 2007

نه نمايشگاه مي رم نه اخراجي ها رو مي بينم

وقتي شناسنامه ي كتاب رو نگاه مي كنم و مي بينم نويسنده – محمد رضا پورجعفري – متولد 1324 هستش ادب حكم مي كنه كه زباني ديگر انتخاب كنم !

دارم اين روز ها " زبان موج " رو مي خوانم ، نمي دونم از كجا اومده تو كتابخونه ي من ! يادمه از نشر ثالث خريدمش ، يادمه كه يه مطلبي راجع بهش خونده م يه جايي – كجا ؟ - كه ترغيبم كرد بخونمش وگرنه من ازونايي نيستم كه هر چي رو بخونم و هر چي رو ببينم !

در هر صورت ، مجموعه ي سي تا داستان كوتاه هستش كه از پونزده تاي اول كه تا حالا خوندم فقط يكي ش قابل تحمل بوده ! اميدوارم جلوتر بهتر بشه اما پونزده تا داستان كافيه كه نظرمو بگم ؛

به نظرم اقاي پورجعفري سعي كرده قالب داستان كوتاه رو باز آفريني كنه به نحوي كه مرزهاي داستان رو با شعر كم كنه ، خب ، اين به خودي خود نه تنها چيز بدي نيست خيلي هم خوبه ، من اعتقاد دارم كه مرزها را بايد درنورديد ؛ فقط يك سوال پيش مي آد آن هم اينكه چرا همين تكنيك در كارهاي خانم ترقي گل مي كنه و اينجا نه ؟

مجبورم نكته اي رو توضيح بدم كه خودش كلي نكته داره توش ! :

شعر كلاسيك ما جايگاه خود را دارد ، محكم و قابل ستايش ؛ بعد از نيما صداهايي به وجود آمد كه به نظرم ماندگار ترين شان شاملو بود و فروغ ؛ سال هاي بعد از اين دو سال هايي بوده و هست كه عملا شعر ، باريكه راهي بوده كه هراز گاهي كسي سروصدايي راه انداخته و رفته – اينكه مي كويم رفته وافعا رفته ها ، حالا يا از دست يا از حافظه و اينكه كجا رفته بماند ! – مي ماند احمدرضا احمدي كه متاسفانه روزهاي خوبي را از نظر جسمي نمي گذراند و شاعري جوان به نام حسين شكربيگي كه لطف كرده و مجموعه كارهاش زو برام فرستاده .

اگر نمودار تعداد مولفه هاي شعري تكرار شونده در شعر را در جامعه اي آماري كه از شروع دهه ي هفتاد آغاز گشته و تا كنون ادامه دارد را رسم كنيم ، مثل بيشتر نمودارهاي طبيعي ديگر منحني نرمالي خواهد بود كه ميانگين اش مي افتد روي مولفه ي بازي هاي زباني و كمي اين طرف و ان طرف ش تصوير سازي ست و موسيقي شعر ؛ شكربيگي به تنهايي – و البته با پشتوانه ي معنوي مجموعه دفتر هاي احمدرضا احمدي – در اين منحني چولگي اي ايجاد كرده است كه هنوز بايد پيروان دهه هفتادي ها چرتكه بياندازند ببينند سيگماي جديد منحني كجاست .

كاري كه شكربيگي كرده است اين است كه شعر را پيوند زده به داستان ، در واقع مرز بين شعر و داستان را برداشته – من خودم مرز بودم مي دونم كه مرزها از سيم خاردارن و پاسگاه هايي هست كه نمي ذارن دس بزني و تازه هوا هم خيلي گرمه توي مرز ، من كه باورم نمي شه مي گن سيبري هم مرز داره ، اگه راس ميگن پس چرا گرم نيس ؟ چرا عقرب نداره ؟ - و رفته به سمت ادبيات داستاني ، اين يك راه حل خيلي خوب هست كه شكربيگي كشف كرده ؛ اينجوري شعر را از احتضاري كه هست مي شود درآورد . آن طرف قضيه خانم ترقي سال هاست كه ادبيات داستاني را كشانده به سمت شعر . – من مطمئنم گلي ترقي هم بچه ي مرزه ، دروغكي خودشو بچه تهرون جا مي زنه ! – چيزي كه باعث مي شود كارهاي گلي ترقي خواندني باشند و جذاب اين است كه شاعرانگي اي را وارد كارهايش كرده از سنخ شاعرانگي فروغ ، سهراب ، حتا گاهي شاملو و بيجا نيست اگر بگوييم شاعرانگي سعدي . در واقع گلي ترقي يه همسايه داره كه سهرابه ، يه همسايه ش هم فروغه و آدم اگه همسايه هاي خوبي داشته باشه طبيعيه كه خودش هم پيشرفت مي كنه . حسين شكربيگي هم يه همسايه داره كه صادق هدايته يه همسايه هم داره كه ريچارد براتيگانه - چجوري زبون همديگه رو مي فهمن الله اعلم ! – اما محمد رضا پور جعفري يه همسايه داره كه ابروهاش شبيه يكيه چشاش شبيه يكي ديگه – اينايي كه ميگم رو همه مي شناسن ، من كه نبايد اينجا همه چيزو بگم چشمتون كور دندتون نرم برين موسسه انتشارات نگاه ، هزار و پونصد تومن بدين بخرين بخونينش تازه نمايشگاه هم هست تخفيف هم داره ! -

من ديگه حرفي ندارم غير از اينكه امروز تولد اورسن ولز بود . هنوز ازش انقدر نديدم كه راجع بهش نظر بدم !

20 comments:

مست دیوانه said...

این نمایشگاه که ارزش وقت تلف کردن هم نداره!

shapoor_shakhdar said...

ترا به خدا قسم که در باره اش نظر بده

soda said...

یعنی من اول شدم؟؟!!؟؟!!؟؟

soda said...

هم اخراجی هارو دیدم هم نمایشگاه میرم

عادله said...

منهم همینطور

dark said...

چه خوب !
یه پاتوق جدید پیدا کردم.
اونم کاملا اتفاقی.
اول به خونه قبلیتون سر زدم البته.
تو تیتر هایی که به چشمم خورد ، زندگی خصوصیه شرلوک هلمز رو خوندم قبلا.
کتاب بدی نبود.
اخراجی ها رو هم اگه سی دی رایتیشه ببینین ، اما اگه قرار به سینما رفتن باشه نه ، پولش نره تو جیب دهنمکیی که 18 تیر که دانش جو ها رو پرت می کردند پایین از بالای ساختمون هورا می کشید !!!
صدف
http://dark-sky.blogfa.com

صدف said...

چه خوب.
یک پاتوق جدید !

sadaf said...

ah !
این بلاگر چقد عجیب غریبه نظر دادن توش !
3-4امین دظریه که دارم میدم !
هر کدوم متفاوت با قبلی !
چه وضعیه :D ?!

sadaf said...

ohhhhhhhh ! ajab aberoo riziyi kardam !
oon ejazeye bala az nevisande ro nadidam!!!!
2halat dare :
1-kolle commentamo ejaze namayesh bedin kolli bekhandin behem :D
2-faghat avalio accept konin baghie ro delete ta aberoom nare:D
now ...
as u like!!! :D

از زندگی said...

سلام و مرسی شاه رخ عزیز بابت راهنمایی تون

حامد said...

واسه من نمایشگاه یه مسافرت 12ساعته میطلبه که اجبارن باید با تماشای اخراجی ها باشه!پس شما هم اگه جای ما بودین همینکاری که من میکنمو میکردین؟ یا با هواپیما میرفتین؟

شیرین said...

نسخه طرفو پیچیدی که تو
ولی نقد جالبی بود
هر چند این کار رو خودم نخوندم
نمایشگاه هم که امسال منم اشتیاقی برای رفتن ندارم
...همون بهتر که به جاش

روزبه said...

محمدرضا پورجعفری بیشتر به مترجمی شناخته شده تا نویسندگی. در هر صورت مترجم خوبیست ولی شاید الزاما نویسنده خوبی نباشد.

شیدا said...

سلام
من اتفاقی اومدم اینجا، یعنی زیادم اتفاقی نبود ولی مسیرش خیلی پیچیده بود.فقط هم به خاطر اسمش اومدم، چرا اسم وبلاگت روسپیگریه؟انتخاب جالبیه اگه علت خوبی داشته باشه
راستی در مورد باخت منچستر هم نگو که دلم خونه،شرط رو باختم:(

شیدا said...

از اونجایی که خیلی بی دقت و بی نظم هستم لینک چرا روسپیگری؟ رو ندیده بودم.حالا فهمیدم که چرا اسمتون روسپیگریه،نکته ش خیلی ظریف بود

3T lite said...

م.م. جان که اسمت عوض شد
اتفاقا همین الان داشتم به پسرخاله ای که فکر می کردم که تا پریشب تهران بود و الان مرزهای ایران رو پشت سر گذاشته و در اروپاست. داشتم می رفتم تو مود افسردگی. ولی واقعا این بشر کیه؟ یعنی کی باعث شده همه به یه جا فرار کنیم؟ کاش می شد یه کاری کرد که این بشر نفله بشه.
حسنی دیگه خر کیه! اشتباه برداشت نکنی یه وقت!
چطوری فهمیدی من دارم به فرار به اون ور آب فکر می کنم؟ (البته فرار ِ دیگران و نه خودم)( تله پاتی که می گن همینه؟

شما said...

وقتی دیدی شاید مثل من فکر کنی عجب نابغه ای بوده برای زمانه ی خودش ...کاش الن داشتیمش ...پستت خیلی خوبو خواندنی بود موفق باشی

خاموش said...

یه سوال؟ خداوکیلی تو کی وقت میکنی فیزیک بخونی؟

لیلا said...

من هم نمایشگاه رفتم هم اخراجی ها رو دیدم ، جز اینکه کلافه بشی هیچ فایده ای نداره !
نمایشگاه که اینقدر خر تو خره که همون بهتر نری !
ولی اینم بگم ها ها ، من برای چهار روز نمایشگاه رفتن برنامه دارم !

stalker said...

نبینی هم چیزی از دست ندادی.
نیایی هم همین طور.
چون واقعا بی خودن جفتشون.