Saturday, May 12, 2007

كاكل زري

مطمئنا ً زندگي بشر مدرن تر شده اما مدرن بودن كه لزوما به معناي راحت تر شدن نيست كه ؛

موبايل برقراري ارتباط رو راحت تر كرده اما آيا استرس رو هم بيشتر نكرده ؟ خودرو كه رفت و آمد رو سريع تر كرده آيا استرش آدما رو بيشتر نكرده ؟ صحبت فقط از استرس نيست ، اميد به زندگي ، سوانح ، اصلا صحبت از مرگ و زندگي ست . نمي خوام سريع نتيجه گيري كنم كه المان هاي مدرنيته زندگي را سخت تر كرده اند ،‌نه ، فقط مي خوام بعد از اين كه به رفاه زندگي مدرن شك كردم دنبال مسيري بگردم شايد بهتر .

جياني واتيمو ميگه – در مقاله ي پسامدرن :‌جامعه ي شفاف ؟ - كه تاريخ رو نبايد به صورت پيوستاري تك خطي در نظر گفت كه به سمت تعالي و پيشرفت حركت مي كنه ؛‌ خب ، واتيمو فيلسوف پيچيده ايه و طبيعيه كه نتيجه هاي پيچيده اي هم بگيره اما من به پيوستار بودن تاريخ شك نمي كنم و به خطي بودن اش ، به اين شك مي كنم كه مسيري كه داريم ميريم بايد اصلاح بشه يا نه ؟

من با هنر مدرن موافقم ، نفاشي مدرن ، ادبيات مدرن ، عكاسي و سينما . اما راستش بذاريد اعتراف كنم دوست دارم بعد از اينكه داگويل رو ديدم برم به مرغ و خروسام دونه بدم و خوشحال باشم از اينكه گريس مسيح وار همه رو نبخشيد بلكه همچون الهه ي انتقام رفتار كرد . بعد كه دونه دادن ام به مرغ و خروسا تموم شد بشينم سير حرف بزنم – براي كي ؟ - از داگويل ؛ بگم كه رد پاي برشت رو ديدم توي اين كار ، بگم دكوراسيون اش ، حركت روي دست ِ‌دوربين اش ، بخش بخش بودن اش و صداي خداگونه ي جان هارت روي فيلم همه و همه المان هايي هستن كه بار ِ فاصله گذاري برشتي رو دوش شونه ، بگم كه ميشه فرض كرد داگويل آمريكاست و اين فيلم رو نقد آمريكا دانست و اشاره كنم به صحنه اي كه پدر تام به گريس ميگه ما مجبوريم تو رو به بند بكشيم چون نياز داريم كه امنيت خودمون رو حفظ كنيم و سياست ِ‌ جمهوري خواه هاي آمريكا رو هدف بگيرم ؛ و بگم كه ميشه فرض كرد گريس خودش نماد آمريكاست و قدم قدم پيش رفتن اش به سمت ِ‌اون پايان بندي رو هشدار بدم .

اما نه مرغ و خروسي در كاره ، نه كسي كه براش حرف بزنم ؛‌ منم و مقاله ي جياني واتيمو و زخمي كه روي دست ام هست .

9 comments:

از زندگی said...

تشبیه جالبی کردید شاه رخ ! از این منظر به داگویل نگاه نکرده بودم :)

baran said...

سلام .
اینه دیگه ، تعارض بین مدرنیته و سنت .
البته شاید بشه یه مرغ و خروسی دست و پا کرد .

يه سالن بيليارد said...

من وقتي اين فيلمو ديدم نمي دونم ساعت چند بود 2 بعد ظهر گمونم بود تو خونه يه دوست تموم شد زياد راجع بهش صحبت نكرديم شايد نياز زيادي نديديم من گفتم همون يه بار كافيه و خيلي مختصر بحثشو تموم كرديم اما وقتي اومدم خونه ديدم داره كم كم تاثير خودشو مي ذاره همون وقتا داشتم كباب مي خوردم براي همون دوست اسم ام اس زدم كه داره فيلم تاثير مي ذَاره دقيقا از نوك انگشتهاي دست چپم شرو ع شد و بعد همه جا رو گرفت پنجره ها رو كباب رو مادرم برادرم يه بخشاييش تا خونه همسايه رفت و من ديدم دو تا از مجموعه شعرامو با صداي بلند خوندم و تموم كردم باورت ميشه؟

ماکان said...

مدرن شدن بحثی بوده که همیشه توجه متفکرین رو جلب کرده...اینکه هر چیزی جنبه های خوب و بد رو با هم داره شکی نیست....ولی اینکه کفه ترازو کدوم طرفه شک هست......راستی هر بار که آدم وبلاگت رو می خونه محبور میشه یک کم فکر کنه و این خیلی خوبه

3t lite said...

همیشه در همون سال هایی که زندگی می کنم، دوره دوره ی مدرنیستمه. مطمئنا elizabethians هم نمی گفتن ما کلاسیک هستیم. اونام در اون زمان خودشون رو مدرن می دونستن. هرکسی زمان خودش رو جلوتر از قبلی ها می دونه پس این عقیده ش هم درسته. و برای این که از زمان خودمون جلوتر بزنیم باید بپریم به پست مدرن! ولی من فکر می کنم نمی شه پست مدرن رو معنی کرد. نمی شه گفت در آینده نزدیک (اونقدرم نزدیک نه که مردم ِ این سال ها همه شون زنده باشن) همه پست مدرن خواهند شد. و اگر ما الان پست مدرن بشیم به اون آیندگان رسیدیم. چون آدم هیچ وقت به بعد از خودش نمی رسه. مثل اینه که بخوایم از ماشین خودمون سبقت بگیریم.

لعنتی said...

سلام روسپی عزیز میدانی؟دنیای مجازی مثل رقص بالماسکه است یکی نقاب لعنتی میزند و یکی هم نقاب... می آیید کمی با من برقصید خانم روسپی محترم؟

حامد said...

به نظرت محسن نامجو هم از عناصر مدرنیتس؟

Roya said...

سلام و ممنون شاهرخ. البته آن تکه ای که راجع بهش نظر دادی داستان نبود، یک تکه ی تفننی بود. نویسنده هائی را که گفته ای خوانده ام.
باز هم متشکر.

soda said...

سلام

آره خوبه که آدم دلش خوش باشه

در اولین فرصت بازم بهت سر میزنم