Friday, May 25, 2007

خرمشهر را خدا آزاد كرد

يكي از ايده هايي را كه تا امروز خيلي روي آن پافشاري كردم و به ويژه در چند جلسه ي نقد فيلم بسيار از آن دفاع كردم ديشب از دست دادم ! تا ديشب اين گونه فكر مي كردم كه :‌

بديهي ست كه وقتي با يك كار ( منظور اثر هنري ست و البته معناي عمل كردن هم كه در آن است مد نظر است ) روبرو مي شويم نوع نگاه ِ‌ ما به آن كار مي تواند تابعي از مولف آن كار باشد ؛ مثلا ًً وقتي دارم " نامه ها "‌ را مي بينم يا وقتي دارم "‌ متن هايي براي هيچ " را مي خوانم ، بديهي ست كه دارم "‌نامه ها " ي كيارستمي را مي بينم و دارم "‌متن هايي براي هيچ " بكت را مي خوانم ؛ مولف خود يك نشانه است كه ما را هدايت مي كند كه چگونه با اثر برخورد كنيم ، مي دانم كه منطقي ست اگر دوباره و سه باره با آن كار برخورد كنم تا به درك معنايي يا كشف لذتي از آن برسم . اين البته به آن معنا نيست كه وقتي مولف ِ‌كار برايم ناشناخته است دنبال كشف معنا يا درك لذت نباشم ؛ بلكه ، خودم را كمتر به زحمت مي اندازم تا چيزي از آن دستگيرم بشود كه بار اول نشده است . به همين دليل است كه وقتي بزرگراه گمشده را مي بينيم و مات مي مانيم يا بهتر است بگويم نفس كم مي آوريم بار دوم هم مي بينيم و اين بار نفس بيشتري در سينه حبس مي كنيم تا به ژرفاي بيشتري برويم و بار سوم و چهارم و . . . – من تا شيش رفتم شما رو نمي دونم !‌- حالا اگر اسم لينچ پشت اين كار نبود ، چه دليلي داشت خودمان را به اين همه درد سر بياندازيم كه چند بار فيلم را ببينيم و چند بار راجع به آن بحث كنيم و برويم دوباره فيلمنامه را بخوانيم و بعد برويم "‌هنر امر متعالي مبتذل "‌ اسلاووي ژيژك را با چه دردسري بخوانيم – اين خودش كاري بود مشابه بزرگراه گمشده – مشابه از نظر پيچيدگي معنا – و . . . .

اگر معناي ديگر كار – عمل كردن – را در نظر بگيريم هم وضع به همين منوال است ، فكر كنيد كسي دارد فرياد مي زند :‌آماده ! شليك ! ؛ وقتي نگاه مان را مي چرخانيم و مي بينيم فرمانده ي گروهاني ست با لباس نازي حس متفاوتي دست مي دهد تا وقتي مي بينيم بنيني ست كه از پشت دوربين دارد داد مي زند – احتمالا ً‌ سر فيلمبرداري Life Is Beautiful

اما ديشب به اين فكرها شك كردم ، فكر كردم اگر فردا روزي مثلا ً كيارستمي در مصاحبه اي اعلام كند كه نامه ها را من نساخته ام كار دخترم است ! من يكي رودست خورده ام كه ! يا از كجا معلوم آن فرمانده گروهاني كه بالاتر گفتم ، مقابل دوربيني نيست كه من از اين زاويه نمي بينم ؟ بياييم هر اثري را با مولفه هاي دروني خودش بسنجيم – اين وسط مطمئنا ً چيزهايي را از دست خواهيم داد * ، اما مگر قرار است هميشه همه چيز را سالم و كامل به دست بياوريم ؟ -

بكت جايي مي گويد : "‌چه اهميت دارد كه چه كسي سخن مي گويد ، كسي گفته است ، چه اهميت دارد چه كسي سخن مي گويد "‌

شايد به دليلي مشابه است كه موريس بلانشو مقاله ي " غياب كتاب " اش را به --- --- تقديم مي كند ؛ مقاله اي كه دوبار با دقت فراوان خواندم و كور شوم اگر چيزي فهميده باشم !

البته اين نگاه ِ بدون ِ مولف يا مرگ ِ مولف ، طبيعي ست كه براي ذهنيت ما ديرهضم باشد ؛ چرا كه عادت داريم با شنيدن هر شعري - مثلا ً - اولين چيزي كه مي پرسيم "‌ مال كيه ؟ " باشد و مواقعي هم هست كه مولف يك كار – روي معناي دوگانه ي كار تاكيد دارم – را پيدا نمي كنيم و به خدا نسبت اش مي دهيم – نمي خواستم تيترو لو بدم مجبور شدم ! – و شايد بايد با همين نگاه ِ مرگ مولفي حرف معروف نيچه را بازخواني كنيم كه خدا به مرگي انساني در گذشته است .

اگر به اين بحث علاقمند هستيد مقاله ي " مولف چيست ؟ " ميشل فوكو ، از " كار به متن " رولان بارت و " غياب كتاب " موريس بلانشو را در كتاب سرگشتگي نشانه ها بخوانيد . باز هم تاكيد مي كنم كه من غياب كتاب رو نفهميدم !

* : يكي از نمونه هايي كه با اين نگاه از دست خواهيم داد بچه ي رزماري – رومن پولانسكي – خواهد بود . وقتي ندانيد در زندگي واقعي پولانسكي – مگر زندگي غير واقعي هم داشت ؟ - چه اتفاقاتي افتاد طبيعي ست كه رزماري را هم جور ديگري ببينيد – اشكالي هم ندارد اصلا ً‌ همه ي حرف ما اين بود كه مي توان جورهاي مختلفي ديد – ولي بعيد مي دانم آن گونه لذت ببريد كه اگر بدانيد .

12 comments:

آقاي كلمه said...

والله چيبگم شاهر خ جون همه رو بافتي به هم من هم خدا وكيلي تا تهشوخوندم ولي خب دل وو دماغيندارم باهاتكلكلكنم حتاحوصله ندارمفاصله بينكلماترو رعايتكنم

روزگار said...

سلام
خوشحالم که با اینجا آشنا شدم...آپ کردی به من خبر بده لطفاٌ

BARAN said...

ببین از اول می گفتی { چشمها رو باید شست ، طور دیگر باید دید } این همه فلسفه بافی نداره که!!!!

شاكي said...

سلام رفيق!سوال خوبيه چون منم يادم نمياد:D

الف.میم said...

من اول ش ماجراهای پولانسکی رو نمی دونستم...بعد که شنیدم دوباره نشستم فیلمو دیدم و می دونی یه جور وحشت ناکی شدم.

marmooli said...

من خیلی دوست دارم تو جلسات نقد فیلم شرکت کنم چی کار کنم.
در مورد بچه رز ماری راست میگی من وقتی فهمیدم زن حاملشو رو شیطون پرستا کشتن بیشتر ترسیدم
من عاشقه اون صحنه ی خواب دختره هستم.

Jack said...

هم اثر و هم مولف، در تفسیر اثر نقش دارند و دارای نوعی دیالکتیک هستند.
مخاطب نیز ضلع سوم این حالت است.
برای همین مثلاً فیلم پیانیست ، برای یک یهودی یادآور هولوکاست، برای من یک اثر سفارشی ، و برای کارگردانش، تجربه ای جدید در روایت گری است
منتها هر سه نفر می دانیم که داستان فیلم را چه عناصری تشکیل می دهند و حیطه تفسیرها را تا بدیهییات نمی توانیم گسترش دهیم.
پیچیدگی کار لینچ اما، آن است که از الگوهای مانوس آشنا زدایی می کند و لذا راه را برای ابهام، ایهام،تاویل پذیری و تفسیر گری می گشاید.
به عقیده من ، تنها اثری را می توان بدون مولف نامید که قابلیت برگردانی به هر تفسیر و تعبیری را داشته باشد و به هیچ نگرش خاصی تاکید و جهت گیری نداشته باشد.
یک نمونه اش مالهالند درایو است که تا کنون سه نقد بسیار دقیق و قانع کننده، اما متفاوت و گاه متضاد را در باره اش خوانده ام

نشانه said...

سلام خواندني بود.ولي به نظرت نمي شه دو تا عينك داشت يكي دور, يكي نزديك .يكي براي خواندن اثر و مولف آن يكي براي خواندن اثر بدون صاحبش؟

Melpomene said...

هزار بار شده کتابو نمیشناسیم اما واسه خاطر اسم نویسندش خریدیم
با کتابا واسه نویسنده های محبوبمون شخصیت ساختیم...پرستیدیمشون...اگر اونا نباشن کسی که نوشته ... پس ما آدمای خلاقی هستیم با شخصیت هامون... نامردیه اما...

اثر انگشت said...

خوب چي بگم كه همه چيو خودت گفتي ولي درباره تيترت اين جمله حالمو بهم ميزنه ، پس اون جوونايي كه رفتن سينه قبرستون چي بودن ؟؟؟

حوازاد said...

معضل بزرگتري هم هست و آن اينكه يك وقت ميبيني با دانستن اسم نويسنده غفلتا اثري را پس ميزني در حاليكه ارزش تعمق را داشته.

سام said...

سلام
واقعا موضوع جالبی رو اشاره کردی . تاثیر زیادی در ما داره اسم نویسنده یا فیلمساز . البته قبول دارم که ممکنه یه کتاب با نویسنده گمنام هم برامون چالش برانگیز باشه یا یه فیلم . اما خداییش اسم نویسنده و یا فیلمساز نقش مهمی در انتخاب و نحوه نگرش ما به موضوع داره .