Wednesday, September 3, 2008

ژان دومینیک بودن

زندگی میتواند به شکل ناعادلانه ای بیرحم باشد.توی ماشین با پسرت نشستی و میخوایی ببری بگردانیش و با هم چند کلمه اختلاط کنین(به هر حال بزرگ شده و دارد دوران بلوغش را طی میکند و بیش از هر موقع دیگر به پدر نیاز دارد.).به خودت که میآیی روی تخت بیمارستان افتاده ای در حالی که دیگر هیچ کس صدایت را نمیشنود.این قصه برای مردی به اسم ژان دومینیک بوبی ژورنالیست و عضو هیئت تحریریه ی مجله مد Elle اتفاق افتاده.او به کمک مددکارها و خانواده اش با باز و بسته کردن پلک چشمش (تنها جایی که غیر از حافظه و تخیلش به اراده ی اوست) کتابی مینویسد به اسم لباس غواصی و پروانهّ.

وقتی سوژه ی یک فیلم مرد کاملن فلجی باشد که نه میتواند راه برود نه بخندد نه حرف بزند و نه حتا جایی از بدنش را تکان بدهد؛احتمالن مخاطب خیلی زود به همدردی با کاراکتر اصلی فیلم گریه میکند،به حالش تاسف میخورد و دل میسوزاند و توی دلش میگوید خدا وضع و حال این مرد رو نصیب گرگ بیابون هم نکنه!اینجور وقتها کارگردان باید خیلی توانا باشد که فیلم ته اش به یک همدردی ساده ختم نشود و خوشبختانه اشنابل که کارگردان پرکاری هم نیست و بیشتر نقاش و مجسمه ساز است این توانایی و شعور را داشته.حتا واقعی بودن ماجرا باعث نشده فضای فیلم تاسف انگیز باشد.تصاویری که ژان دو مجسم میکند بسیار زیبا و مناسب انتخاب شده و به راحتی روایت های جدیدی از زندگی ژان دو به وجود میآورد.تقابل او با پدر (که به صورت خاطره ای به یاد میآیدوبه به نظرم یکی از زیباترین سکانس های فیلم است)و حالا پسر همگی در شخصیت پردازی ژان دو خوش مینشیند.

خصوصن آن صحنه را که ژان دو به هنریتا(مددکارش) میفهماند که دلم میخواد بمیرم خیلی تاثیر گذار است.(وقتی با این صحنه گریه نکردم دیگه باید برم پیش روانکاو !میترسم!)به نظرم کل فیلم مبارزه با این جمله است.

تاثیر این فیلم روی خود من تا حدودی پیچیده است.ژان دومینیک بیش از هر چیز آدم را یاد خودش میاندازد.شاید من هم یک جورهایی ژان دومینیک هستم.گیریم بتوانم دست و پایم را تکان دهم و بلبل زبانی کنم.اما شاید موجودی در من هست با کمترین قدرت ارتباط با دنیای خارج.خود من!

لباس غواصی و پروانه كارگردان: جولین اشنابل / فیلمنامه‌نویسان: رونالد هاروود (بر اساس رمان ژان دومینیك بوبی) / فیلمبردار: یانوس كامینسكی / محصول 2007 فرانسه و آمریكا، 112 دقیقه، رنگی.

1 comment:

سپیده said...

نه کاری با فیلم دارم نه کارگردان...همش فکر می کردم در بدترین حالت خودمو می کشم...ترس برم داشت...اگه حتی نشه خودمو بکشم؟؟..اوه گاد