Monday, September 1, 2008

من به هلمر توروالد حق ميدم

این کتاب را از دست ندهید :

عروسکخانه / هنریک ایبسن ؛ ترجمه ی منوچهر انور؛ ایبسن شاعر و چند اشاره به چالش ترجمه [نوشته] منوچهر انور . / تهران، نشر کارنامه ؛1385 / 310 صفحه / 5900 تومان

خوانش اول: زن عاشق، شوهر بی معرفت

مرد (هلمر توروالد) زنش را دوست دارد. تمام عشقش این است که وقت و بیوقت صدایش بزند عشقم، گلم، مرغابی م؛ زنش هم جواب هایی ازین دست بدهد؛ عشق کنند باهم؛ مهمانی که می روند دور هم بگردند و همه ی عالم و آدم بدانند که چقدر شیفته ی هم اند. زن اما به نظر میرسد به مراتب بیشتر شوهرش را دوست دارد – بیشتر از آنچه که شوهرش او را دوست دارد – نشان به آن نشان که وقتی شوهرش چند سال پیش بیمار بود و به اندازه ی کافی پول نداشتند برای مداوا، این زن بود که از بدترین آدم ممکن پول قرض گرفت و حالا سال هاست بی آن که شوهرش بفهمد و بداند دارد قرض پس می دهد و با چه عشقی دارد این کار را می کند.

بچه هایی شیرین دارند و دوستی خانوادگی که بسیار عزیز است ومحترم.

تنها هنگامی که شرایط به نحو پیچیده ای سخت می شود می بینیم که شوهر توزرد از آب در می آید و از آن عشق همیشگی نشانی نیست. درست وقتی که زن کاملا مطمئن است در شرایطی خاص شوهرش از او پشتیبانی خواهد کرد شوهرش جاخالی می دهد و از آن عشق همیشگی نشانی نیست. زن جمع می کند و می رود.

تازه می بینیم تمام این سال ها یک زندگی عروسکی داشته اند؛ تنها ظاهرسازی می کرده اند.

خوانش دوم: شوهر عاشق، زن احمق

مرد (هلمر توروالد) زن اش را دوست دارد، خیلی هم دوست اش دارد؛ همه هم می دانند چقدر دوستش دارد. تا اینکه روزی می فهمد زن اش در نهایت حماقت – البته با نیت خیر – از بدترین آدم ممکن پول قرض گرفته و حالا سال هاست دارد از پولی که قاعدتا باید خرج لباس و خوراک بچه هایشان و خودشان بشود می زند و قرضی را که اتفاقا به خاطر شوهرش کرده پس می دهد؛ دلیلی نمی بیند به روی زن نیاورد باید بفهمد که چه اشتباه هولناکی کرده.

در مقدمه ی مفصلی که جناب منوچهر انور در مقدمه ی اول کتاب آورده اند اشاره شده است که بعد از چاپ و اجرای عروسکخانه، چنان بحث و جدل هایی بین عامه ی مردم درباره ی این کار صورت گرفته بوده است که تا مدت ها در کشورهای حوزه ی اسکاندیناوی هنگامی که مردم همدیگر را به مهمانی های شبانه دعوت می کرده اند روی کارت دعوت می نوشته اند خواهشمند است از بحث کردن درباره ی عروسکخانه بپرهیزید. می توان دلیل این همه بحث و جدل را با خواندن متن فهمید.

من با نگاه ایبسن در عروسکخانه موافق نیستم و اصولا ً متن هایی که در دفاع از حقوق زنان نوشته می شوند را دوست ندارم اما متن کار فوق العاده شگفت انگیز است؛ دیالوگ ها و مخصوصا ً مخصوصا ً مخصوصا ً سیر تغییر دیالوگ ها به شدت هنرمندانه است؛ شخصیت پردازی ها، موقعیت های خلق شده، روابط بین شخصیت ها همگی در نهایت هنرمندی وهوشمندی خلق شده اند.

از هرچه بگذریم نمی توانیم از ترجمه ی شاهکار جناب منوچهر انور و دو مقدمه ی مفصل و جذاب و خواندنی که در ابتدای کتاب آمده است بگذریم. دست شان مریزاد.

نگاه بسیار دقیق و تحلیلی جناب منوچهر انور سبب شد تا بدانم پرگونت را چقدر سرسری خوانده ام و نیاز است تا دوباره بخوانمش. ازین گذشته نمی دانستم که ایبسن چقدر طرفدار سینه چاک دارد – برنارد شا و ویرجینیا وولف از آن دسته اند، البته به سینه ی وولف چاک شدن نمی آید ! – و چقدر هم دشمن قسم خورده دارد – تی اس الیوت و برتولت برشت اگر نگوییم دشمن وی ولی مخالفش که بوده اند؛ هر چند من ترجیح می دهم بگویم دشمن -

خاطره ی دیدن دشمن مردم ( اکبر زنجان پور) با سیا در تالار اصلی هم اگرچه هنوز زیر زبانم هست اما کاش این امکان بود یک بار دیگر می دیدمش.

عروسکخانه / هنریک ایبسن ؛ ترجمه ی منوچهر انور؛ ایبسن شاعر و چند اشاره به چالش ترجمه [نوشته] منوچهر انور . / تهران، نشر کارنامه ؛1385 / 310 صفحه / 5900 تومان

غروب راه افتادیم با اتوبوس که صبح برسیم و فرداش برویم تئاتر و من به کارهای دیگرم برسم و . . . . دو ساعت و نیم که از مسیر سیزده ساعته گذشت اتوبوس خراب شد؛ منتظر ماندیم درست شود؛ نشد؛ منتظر ماندیم با اتوبوس های دیگر برویم؛ اتوبوس دیگری در کار نبود؛ ما اخرین اتوبوس بودیم؛ منتظر شدیم از ترینال برایمان اتوبوس بفرستند نفرستادند؛ حتا زنگ زدیم 110 ؛ تا صبح پای اتوبوس ماندیم؛ به همین سادگی! البته مدام می رفتیم توی اتوبوس دراز می کشیدیم کمی چرت می زدیم بر می گشتیم پایین شاید فرجی بشود اما نمی شد؛ جایی که اتوبوس خراب شد اسمش بود حسن آباد.

از آن روز تا حالا دچار یک بیماری روانی شده ام ! هر بار که می خوابم فکر می کنم حسن آباد، توی اتوبوس بیدار می شوم.

اینم از ذهن خراب ما

4 comments:

کینگ said...

تاثیر می پذیریم...

کینگ said...

تاثیر می پذیریم...

سپیده said...

نخوندم کتابو...تئاترشو دیدم...یه بار هم خواستم در نقد فیلم سارا سخن برانم که به شدت سرکوب شدم

سپیده said...

راستی من به هیچ کدوم حق نمی دم...به مرده بیشتر