Wednesday, June 13, 2007

سكانس پيشنهادي به مارتين اسكورسيزي براي راننده تاكسي

براي كسي كه وقتي مي خندد جهان هم مي خندد

بتسي پاكت نامه را باز مي كند و شروع مي كند به خواندن ؛

[ صداي تراويس روي تصوير ] :

بتسي عزيز (‌ اسمت همينه ديگه ؟ آره ؟ )

الان كه داري اين نامه رو مي خوني اگه صندلي چرخانتو برگردوني از پنجره ي پشت سرت نيگا كني يه تاكسي زرد مي بيني كه راننده ش خيلي شبيه يه بازيگريه كه چن وقت پيش تو سينما يه فيلم ازش ديدم كه نقش يه بوكسوريو بازي مي كرد كه نسبت به زنش شك داشت فك كنم هنوز بشه سينمايي پيدا كرد كه نشونش بدن ، خب ، داشتم مي گفتم ، اوني كه پشت فرمونه اون بازيگره نيس ، منم ، تراويس ، تراويس بيكل . 26 ساله ، سربازيمو تو ويتنام بودم – زمان جنگ – دكتر مي گه اينكه شبا خوابت نمي بره بيشتر به خاطر اونه ،‌ميگه بيماراي زيادي داشته كه شبا خوابشون نمي برده ،‌خيلياشون از وقتي كه از جنگ برگشته ن اينجوري شدن ؛ لابد داري فكر مي كني چرا دارم اينا رو به تو مي گم ! راستش خودمم نمي دونم ، شايد چون خيلي خوشكلي ، شايد چون داري توي ستاد انتخاباتي كار مي كني و دوس دارم بهت بگم رييس جمهورا همه شون مثل همن . بگذريم ؛ حالا كه يه خورده باهات راحت شدم مي تونم برم پاراگراف بعد

بتسي عزيز ؛ ازت خواهش مي كنم همين الان به جاي خوندن ادامه ي اين نامه از مسوول ستاد اجازه بگيري و بياي بيرون بريم با هم يه قهوه بخوريم اونجا خودم برات ادامه ي نامه رو مي خونم

دارم نگات مي كنم ، پاشو ،‌ پاشو ، مي دونم توي اين شهر لعنتي به هيچي و هيشكي نمي شه اعتما دكرد ولي خوردن يه قهوه اعتماد نمي خواد ؛ پاشو !

قسم مي خورم اگه تا دو دقيقه ي ديگه پا نشي و نياي بيرون و با من دس ندي و نگي " هي اين ديگه چجورشه ؟ " و من نگم "‌خب ديگه اينم يه جورشه " و بعد سوار نشي و نريم سينما با هم فيلم همون بوكسوري كه به زنش شك كرده رو نبينيم و بعدش ازم نپرسي "‌ اين همه مقدمه چيني و نامه و تهديد و . . . برا ديدن يه فيلم "‌ و من جواب ندم "‌ خوشكلي ت قانعم مي كنه كه بدون مقدمه بهت پيشنهاد ازدواج بدم " قسم مي خورم قسم مي خورم كه بيام توي ستاد ، كاسه كوزه تونو به هم بريزم و اون همكار مزخرفتو كه مدام مياد دورت مي چرخه رو همچين با مشت بزنم كه ناك اوت شه ؛

دو دقيقه ت از همين الان شروع شد

‍[ بتسي از پنجره بيرون را نگاه مي كند ، تراويس كه منتظر اين لحظه بوده به ساعت اش خيره مي شود و سر را از ساعت بر نمي دارد ]

5 comments:

باران said...

سلام
چه سکانس جالبی میشه از اون سکانس هایی که باید چندبار دید
راستی دلم برای اینطور پستاتا تنگ شده بود ها !!!!

baransepid said...

salam
bekhanid...baz ham bekhanid... midanam be kashfhaei khahid resid.

تنها said...

سلام دوست عزیز
از این که لطف می کنید و برایم کامنت می گذارید بی نهایت ممنونم. من آنچنان اهل کامنت گذاشتن نیستم.ولی مشتاقانه نوشته هایتان را پی می گیرم. از اینکه در سکوت می آیم و در سکوت می روم حمل بر بی نزاکتی ام نکنید
از کامنت نوشته ای هم که برایم گذاشته بودید مثل پست هایتان لذت بردم

melpomene said...

jedi yani tunestam comment bezaram?!

marjan said...

سلام...
از یه جای خوب لینکتونو یافتم..
و راستش مانیفست روس÷یگری به نظرم بی نظیر اومد...
همون طور که راننده تاکسی!
سری بزنید..
خوشحال می شم...