Monday, June 18, 2007

زنگ زدم بگم ماه رو ببين كه نبودي

غير آن زنجير زلف دلبرم / گر دو صد زنجير آري بگسلم

يه اس ام اس اومد – از طرف واران - كه ماه رو همين الان ببين، ديدم، يه ستاره اومده بود تنگ ِ دلش شايد ناهيد بود، حسي كه از ديدن اين صحنه بهم دست داد يه حس عجيب بود، خيلي سخته توصيف كردنش، فكر مي كنم اين فاصله ي خدا كيلومتري بين ما و ماه ، و اين دروغ هنرمندانه كه گولمون مي زنه فكر كنيم اين دو تا چقدر به هم نزديك ان در كنار زيبايي ذاتي ماه و ستاره ، حسي كه من داشتم رو هي تشديد مي كرد و تشديد مي كرد و تشديدتر مي كرد، الان هم كه دارم اينا رو مي نويسم صداي شهرام ناظري داره تشديدم مي كنه

آهوي كمند زلف خوبان / خود را به هلاك مي سپارد

شابدم خيلي ربطي به ماه و ستاره نداشته باشه حال الان ِ‌ من ! ربطش به آفتابيه كه الان نيست ! كجا داره مي تابه خدا مي دونه

به دو زلف يار دادم دل بيقرار خود را / چه كنم سياه كردم همه روزگار خود را

من الان تو چه دستگاهي ام ؟ مطمئنم شور نيست ماهور هم نيست هر چي هست پوست آدمو مي كَنه

شبي ار به دستم افتد سر زلف يار بازم / همه مو به مو شمارم غم بيشمار خود را

ازين حرفا كه بگذريم آخرين چيزي كه خوندم داستان " يادگار سپرده " ي ابراهيم گلستان بود كه روايت ترديد آدمه بين اون چيزي كه هست و اون چيزي كه بايد باشه .

اين داستان - و داستان هاي دو پست قبلي هم همچنين – توي كتاب ِ آذر ، ماه آخر پاييز كه نشر بازتاب نگار سال 84 درآورده هستند ؛ قيمت كتاب هم هزار و هفتصد تومنه .

بار فراق دوستان بس كه نشسته بر دلم / مي روم و نمي رود ناقه به زير محملم

( چه حالي داره مي ده ناظري ) .

13 comments:

رفا said...

ببين. يبار اين دوتا خواستن كه بيان كنار هم ديگه. ملت براي هم مسيج ميفرستن كه برين نگاهشون كنين. ببين ملت چقدر بي جنبه ن.

باران said...

سلام.
اولا " جانا سخن از زبان ما میگویی"
دوما " پستی اینقدر رمانتیک و با احساس تا حالا ازت نخونده بودم.
در مورد سوالی که پرسیدی : آره واقعا حس وحال نوشته ات را تو کامنت دونی خودم تجربه کردم.

اثر انگشت said...

حال عجيبي داشتي ... ولي خورشيد هرجا باشه اينجا نبوده و مرسي از معرفي كتاب.

نقطه الف said...

این دروغ هنرمندانه فریبمان می دهد که خیال کنیم چقدر به هم نزدیک اند!
عالی!
ربط اش هم به ناظری پرواضح است!
دستگاه هم ندارد.اصلا با دستگاه جوردرنمی آید.هوایی است

شیرین said...

حالا ببین حناق گرفتم تا یه کلمه بگم آره خوندمش و
...
چمی دونم
هر چی می خواستم بگم یادم رفت
این نمی ذاره من کامنت بذارم
سرور وبلاگتونو عوض کنید بابا
از ما که گذشت
واسه آیندگان گفتیم که سختشون نباشه
وگرنه ما که مشتری دائمی بودیم و هستیم
بابت معرفی این یکی کتابه این پایین هم ممنون

zeze said...

اینو می نویسم چون خودمم باورم نمی شه که اینترنت (به قول واران این غار تنهایی ) بتونه اینطوری حسو منتقل کنه: خواستم کامنت بزارم از رو صندلیم بلند شدم رفتم تو حیاط به ماه نگاه کردم امشب هم خودشو قشنگ کرده بود اما یه خورده ناراحت بود چون از زهره دور شده (ازش پرسیدم .خودش بهم گفت) اومدم یه ام پی تری ناظری گذاشتم یه تراک هم همین طوری انتخاب کردم خشکم زد وقتی که خوند:آهوی کمند زلف خوبان /خود را به هلاک می گذارد به دو زلف یار دادم دل بیقرار خود را /چه کنم سیاه کردم همه روزگار خود را شبی ار به دستم افتد سر زلف یار بازم /همه مو به مو شمارم غم بیشمار خود را واینکه در هوایت بیقرارم روز وشب واقعا حس عجیبیه

مترسک said...

پست قشنگی بود

آقاي كلمه said...

مممممممممممممممم! وقتي مياد نمي توني جلوشو بگيري

شیدا said...

n دفعه تلاش کردم کامنت بذارم ولی نمی شد.الا ن که تونستم یه مقدار ذوق مرگم :)انگار سیستم کامنت وبلاگتون یه مقدار مشکل داره
اومدم بگم از نوشته هات خیلی خوشم می یاد ،اینجا یه حس خاصی داره، همین

مونا said...

پس دوباره همين الان ماهو باز نگاه كن
!!!!!!!

مونا said...

مي گم ماه و كه نگاه مي كني اين دكلمه من و يكي از دوستامم گوش كن:


www.zemzeme.cast.ir

ذهنت جاري
گوشه ي دلت دوباره نو

باران said...

سلام.
ببین اینقدر این پستت رو دوست دارم که هی میام می خونمش اگه این کامنت دونی بلاگر مسخره بازی در نمی آورد تا حالا چند تا کامنت برات گذاشته بودم از موقعی که اینجا اسباب کشی کردی کامنت گذاشتن واقعا سخت شده
راستی این شعر بین متن خیلی زیباست .

حوازاد said...

اتفاقا دیشب منم داشتم با یکی درباره ی ماه حرف میزدم.
احمقانه هست ولی من فکر میکردم همیشه ناهید با یه فاصله ی ثابت از ماه دیده میشه و در ضمن فکر میکردم همیشه در سمت روبروی قوس ماه هست اما دیشب که بحثم شد فهمیدم بیست و دو ساله دارم اشتباه فکر میکنم...یعنی من اینقدر تا به حال نسبت به اون ستاره بی اهمیت بودم؟
اما اینو همیشه میدونستم که ناهید ستاره نیست